لندن از زندگیِ سختِ خودش نوشت (طلا، دریا، سگهای سورتمه) و از دلِ آن، رمانهایی ساخت که هنوز نوجوانها را از خواب میگیرند.
جک لندن نویسندهای بود که زندگیاش رمان بود: کارگرِ کارخانه، ملوان، جویندهی طلا در آلاسکا، و بعد پرفروشترین نویسندهی زمانش. کتابهایش همان تجربه را دارند و همین است که آنها را واقعی میکند. «آوای وحش» داستانِ سگی است که از خانهی گرمِ کالیفرنیا به سورتمههای یخزدهی شمال میرود و کمکم به گرگِ درونش برمیگردد؛ «سپیددندان» برعکسِ آن است؛ گرگی که به آدمها اهلی میشود. هر دو کوتاهاند و از نگاهِ حیوان روایت میشوند بی هیچ شیرینی، و برای همین بزرگسال هم میتواند بخواندشان.
«مارتین ایدن» کتابِ دیگری است: رمانی نیمهزندگینامهای دربارهی ملوانی که میخواهد نویسنده شود و وقتی میشود، میبیند چیزی که میخواست آن نبود. تلخترین و بزرگسالانهترین کارِ اوست و کسی که لندن را با کتابهای سگ میشناسد، از آن جا میخورد. «پاشنهی آهنین» رمانِ سیاسی و پادآرمانشهریاش است، خامتر ولی پیشگویانه.
نثرش ساده و مردانه و پرحرکت است؛ در ترجمه کم چیزی از دست میدهد و ترجمههای کهنهترش (محمد قاضی برای «سپیددندان») هنوز خواندنیاند.
از کجا شروع کنم
- ۱.اول: «آوای وحش»، کوتاه و تند؛ لندنِ خالص.
- ۲.بعد: «سپیددندان»، تصویرِ معکوس؛ اگر اولی را دوست داشتی.
- ۳.بعدتر: «مارتین ایدن»، لندنِ بزرگسال؛ برای وقتی که سگها کافی نیستند.
به درد چه کسی میخورد
برای نوجوان و برای بزرگسالی که ماجرای طبیعت و بقا را دوست دارد. اگر خشونتِ طبیعت و مرگِ حیوان اذیتت میکند، «آوای وحش» را با آمادگی بخوان.
نوشتهیابریشمک