ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
اینجا تازهترین برگکهاست: جملههایی که کتابخوانهای ابریشمک هنگامِ خواندن برداشتهاند و بعد از داوری منتشر شدهاند. روی نامِ هر کتاب برو تا همهی جملهها، نظرها و امتیازهای همان کتاب را ببینی.
«فقط آرزو داریم به حال مان دل بسوزانند و تشویق مان کنند این مسیر را ادامه بدهیم. در کل دل مان میخواهد هم از تقصیر تبرئه شویم، هم از تلاش برای رسیدن به تنزّه معاف باشیم. وقاحت و فضیلت مان هیچ کدام کافی نیست. نه نیروی شرارت داریم، نه توان نیکوکاری.»
«اغلب سفرهی دلمان را پیش کسانی باز میکنیم که شبيه خودمان هستند و همان نقاط ضعف ما را دارند. به عبارتی دیگر ، رغبتی نداریم خود را اصلاح کنیم، یا بهتر بشویم، زیرا ابتدا باید خطای مان را گردن بگیریم.»
«_ زندگی آدم ها همه اش دست خودشان نیست شبانه.تو فقط می توانی سهم خودت را درست زندگی کنی .بقیه اش دست دیگران است.»
«_فقط اینکه تنهایی خیلی سخت است شبانه .سخت تر از زندگی بی رویا است. آدم همیشه توی ابر ها زندگی نمیکند. کم کم می آید پایین و آن وقت تنهایی از همه چیز سخت تر می شود. می فهمی ؟»
«همیشه ترسیده ام از این که هر کس را دوست نداشته باشم باد بیاید و او را با خود ببرد.انگار دوست داشتن سنگ می شود به پای آدم ها و سنگین شان می کند و نمی گذارد از روی زمین تکان بخورند.»
«دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده...گم شدن ، گم کردن.چرا از بچگی گم کردن را قبل از پیدا کردن یادمان دادند؟شاید برای همین است که هر روز ، تکه به تکه، چیز هایی را از زندگی مان گم می کنیم که دیگر هیچ وقت پیدا نمی شوند.»
«عادت کرده ای به غصه خوردن لیلا.دنیا را برای خودت کرده ای تکیه ی شام غریبان.فقط سینه زن نداری.بیا برو یک قبر درست کن برای میثاق و هر روز روی آن گریه کن،اما باقی دنیا را قبرستان نکن دیکر.»
«اگر جوانک ها تفنگ بدست دارند، به خاطر این است که وقتی بچه بوده اند کسی بهشان محل نگذاشته.»
«آدم بزرگها موقعی که از عشق حرف میزنند چقدر مثل بچهها فکر میکنند.»
«این چشمه ای که به سر خود میزند مدام فواره نیست طاقت سر رفته من است "خوشبخت"»
«عشق،نفرت،بیزاری،تمنا یا گریز حاصل آغوش گرم آتش و اسفند چیست؟؟ "داستان"»
«ای عشق مگر پاسخ این فال تو باشی مشت همه را باز کن، ای کاشف اصرار»
«ولی همانطوری که خودتان چند دقیقه پیش به آن خوبی گفتید آدم نمیتواند ضامن احساس های خودش باشد.»

«من فعالیت میکنم، کاری را می خواهم انجام داده باشم، اما فراموش کرده بودم که همه چیز پایان خواهد یافت، من مرگ را فراموش کرده بودم.»
«لحظه ها می گذرد. آنچه بگذشت ، نمی آید باز. قصه ای هست که هرگز دیگر نتواند شد آغاز. * دنگ»
«با نفس های شبم پیوندی است: قصه ام دیگر زنگار گرفت. * دلسرد»
«تکیه گاهی اگر امشب لرزید ، بایدم دست به دیوار گرفت. * دلسرد»
«هر که افسرد به جان،با من گفت : آتشی کو که بسوزد دل ما ؟ * دلسرد»
«خیره چشمانش با من گوید: کو چراغی که فروزد دل ما ؟ * دلسرد»
«نیست رنگی که بگوید با من اندکی صبر ، سحر نزدیک است هر دم این بانگ بر آرم از دل : وای، این شب چقدر تاریک است.»
«فکر تاریکی و این ویرانی بی خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز کند پنهانی . * غمی غمناک»
«سایه ای از سر دیوار گذشت، غمی افزود مرا بر غم ها. * غمی غمناک»
«می کنم، تنها ،از جاده عبور : دور ماندند ز من آدم ها. * غمی غمناک»
«غم بیامیخته با رنگ غروب، می تراود ز لبم با قصه ی سرد: دلم افسرده در این تنگ غروب. * رو به غروب»
«گرچه می سوزم از این آتش به جان، لیک بر این سوختن دل بسته ام. * دود می خیزد»
«دست جادویی شب در به روی من و غم می بندد. می کنم هر چه تلاش ، او به من می خندد. * در قیر شب»
«نفس آدم ها سر به سر افسرده است. روزگاری است در این گوشه ی پژمرده هوا هر نشاطی مرده است. * در قیر شب»
«هیچ انسانی با تحقیر، حقیر نخواهد شد»
«گاهی باید فقط شروع کنی؛ بعد راه خودش را نشان میدهد.»
«هیچ جوابی وجود ندارد. اشکالی ندارد؛ حتی اگر اشکالی هم داشت، من چه کاری از دستم برمیآمد؟»
«یادگیری هیچوقت تمام نمیشود. من همیشه در حال یاد گرفتنم»
«از بین رفتن ناامیدی خیلی وقت ها منجر می شود به قدم گذاشتن در راه های جنون آمیز.»
«هر نهضت بزرگی که به جوشش می آید، لایه ی نازکی از کف هم رویش جمع می شود.»
«اما وادی دیگری هست که همیشه می توانیم احساسات صادقانه را در آن تجربه کنیم- محضر دوست. آن جا که خودپسندی های حقیرمان را دور می ریزیم و صمیمیت و تفاهم را حس می کنیم ؛ همان جا که خودخواهی های حقیر غیر ممکند و شراب و کتاب و کلام معنای دیگری به زندگی ما می دهند. به این ترتیب چیزی ساخته ایم که هیچ دروغی به آن راه ندارد. آن جا در آرامش کاملیم.»
«من از بیان خود واقعیت عاجزم، تنها می توانم سایه اش را بر شما آشکار سازم.»
«بعضی وقت ها واژه ها هم مهم می شن. منظورم الفاظ و کلمات و این جور چیزهاس .»
«شیخ یاسین رو ترش کرد: من حرفی با تو ندارم هر چه لازم باشد بدانم، می دانم. شمس به طرف ما برگشت و صدایش را بلند کرد: اگر کسی بگوید هرچه لازم باشد بدانم می دانم، به او نه به چشم استاد، بلکه به چشم جاهل و نادان باید نگاه کرد. فقط نادانها گمان می کنند همه چیز را می دانند.»
«برای اینکه خالص به خدا بپیوندی، قواعدی داشته باش، اما از قواعدت برای راندن دیگران یا داوری درباره شان استفاده نکن ، به ویژه از بت ها بپرهیز ای دوست، و مراقب باش از راستی هایت بت نسازی. ایمانت بزرگ باشد، اما با ایمانت در پی بزرگی مباش.»
«هر وقت جایی مصیبت بزرگی اتفاق بیفتد و همان موقع آدمهای زیادی هم جان بدهند پشت سرش سکوت عمیقی برقرار میشود آن سکوت در اصل کامل ترین صدای دنیاست.»
«قاعده بیست و هشتم: گذشته، مهی است که روی ذهنمان را پوشانده. آینده نیز پس پرده خیال است. نه آینده مان مشخص است نه گذشته مان را می توانیم عوض کنیم. صوفی همیشه حقیقت زمان حال را در می یابد.»
«بدبختی یک نفر، رنجیدن یک انسان، بر تمام شهر تأثیر می گذارد.»
«قاعده بیست و ششم: کائنات وجودی واحد است. همه چیز و همه کس با نخی نامرئی به هم بسته اند. مبادا آه کسی را برآوری؛ مبادا دیگری را بخصوص اگر از تو ضعیف تر باشد بیازاری فراموش نکن که اندوه آدمی تنها در آن سوی دنیا ممکن است همه انسانها را اندوهگین کند. و شادمانی یک نفر ممکن است همه را شادمان کند.»
«شمس طوری که انگار با خودش حرف بزند زمزمه کنان جواب داد: «قرآن به تازه عروس می ماند کیمیا کسی که می خواهد بخواندش اگر با دقت و اعتنا به نزدش نرود او هم رویش را میپوشاند و به هیچ وجه روبندش را باز نمی کند.»»
«گمان می کنند آفریدگار جایی آن بالا در آسمان هاست. بعضی ها هم در مکه و مدینه به دنبال او میگردند یا در مسجد محله شان، مگر خدا در یک مکان می گنجد؟ چه غفلتی، او تنها در یک جاست، در دل عاشقان.»
«عشق خدا به دریا میماند. هر انسانی به قدر ذاتش از آن آب بر می دارد. این که هر کسی چقدر آب بر میدارد به گنجایش ظرفش بستگی دارد. یکی ظرفش خمره است یکی دلو یکی کوزه دیگری پیاله.»»
«دیدنت آب دریا بود در کام کویر، هرچه بیشتر، تشنهتر. چشم هایت غزل بود و گیسوانت قصیده. حکایت دلدادگی من هم مثنوی هفتاد من بود، اما هر بار یکی از من ها برایت نیست میشد و میفهمیدم دیگر «این نه من است، نه من من است».»
«وای به روزی که قلبی سست و سرگردان سر راه کلمه بازی قرار گیرد و به آن دل ببازد. و وای تر روزی که قلبت سرچشمه کلمههای شاعرانه باشد که واژه های فرزندش به قلبی که برایش سروده شدند را نیابند. پروانه ! هستِ کلماتم از تو بود و حالا کلمه هایی که «هیچ» نبودند، «هیچ» شدند.»
«سوداگرِ کلمه اند. با رشته ای از کلمه ها، چیزهایی را که خود باور ندارند، به باور دیگران مینشانند. بعضی ها فرعون کلمه اند و واژه های دیگر را به بندگی و بردگی میکشانند. بعضی ها کلمه فروش اند و گاهی حتی کلمه ها را به خودفروشی وا میدارند .»
«بعضی کلمهها هم هستند اما نیستند . «هیچ» از آن جمله است. کلمه ای هم نیست اما هستِ همه کلمهها از اوست و از همان «هیچ» بوده و خواهد بود. در آغاز هیچ نبود، کلمه بود و آن کلمه «خدا» بود .»
«بعضی کلمهها شکوه دارند، حماسه اند، از ذهن تا زبان را سوار بر اسب شوکت اند.طنینشان در گوش میپیچد و آدم را به خود می آورد .»
«بعد از کلمه ها بدبخت و تیره روزند. به چشم نمی آیند. اگر کسی حتی به طور تصادفی نگاهی به آنها بیفکند، فوراً از آن چشم برمیدارد تا مبادا گرفتار شود .»
«بعضی کلمه ها سرکش اند. برای یافتنشان، برای بر زبان آمدنشان، برای اینکه در جای خود بنشینند، پدر شاعر و نویسنده را در می آورند. هرچه کلمه کمتر، ارزشش بیشتر.»
«بعضی کلمه ها احساس دارند ، حساس اند . وقتی که بر زبان می آوری، قلبت رو تکان میدهد. چشمت را در زلال اشک میشوید و روانت را جلا میدهد.»
«بعضی کلمه ها خشن اند. همراه با خشم از دهان پرتاب میشوند و مثل گلوله بر شقیقه ذهن طرف دیگر فرود میآیند. بعضی کلمه ها مثل بمب ساعتیاند. عمل کردنشان تاخیری است و بستگی به این دارد که فرد کی عمق تخریبشان را بفهمد و وقتی که فهمید، او را منفجر میکند.»
«برخی کلمه ها ناب اند، جواهرند. بعضی ها هم بخت این را دارند که در مقدسترین نجواهای آسمانی شوند. تا نامشان بر زبان میآید، آدم را به خضوع و خشوع وا میدارد.»
«کلمه ها هم مثل آدمها منش خود را دارند. بعضی کلمه ها به بیراهه میروند و منحرف میشوند.»
«کلمه هم مثل خیلی از چیزهای دیگر اگر فراموش شود، میمیرد. خوشبخت ترین کلمه ها آن هایی اند که بخت آن را داشته اند شعر شوند. که اگر شعر شوند، تا زمان زمان است، زنده می مانند .»
«ترویج این فرهنگ از یک سو و مشاهدهٔ رفتار تحقیرآمیز حکومت نسبت به چشمداران و دانشمندان و اعزاز و اکرام کوران و جاهلان از سوی دیگر، سبب شد که مردم، آرامآرام کوری را به بینایی و جهل را به دانش ترجیح دهند. سبب شد که دانشمندان دچار خفّت و حقارت شوند و به گوشه عزلت و انزوا پناه ببرند. سبب شد که مردم از علم و عالم بگریزند. سبب شد که مردم، داشتن چشم را اسباب حقارت بدانند و... سبب شدکه کوران نادان و جاهلان نابینا بر مسند قدرت و عزّت بنشینند. و تقدیر و سرنوشت مردم و مملکت را در دست بگیرند»
«اولین اصل در دزدی، خونسردی و اعتمادبهنفس است. هیچ انسانی به مقام والای سرقت دست پیدا نمیکند مگر این که مال دیگران را مال خود بداند و با همان خونسردی و آرامشی که مال خود را جابهجا میکند، اموال دیگران را به توبره خود منتقل کند.»
««اتفاقاً من اصرار دارم بگویم که همه پادشاهان اصولاً و ذاتاً معمولیاند ولی برخورد غیر معمولی مردم با آنها سبب میشود که به تدریج احساس غیر معمولی بودن بکنند و بلاهای معمول را سر مردم بیاورند.» شاید هم توضیح یا توجیه نویسنده این باشد که: «این تقسیمبندی مطلقاً عادل یا مطلقاً ظالم، مخصوص افسانههاست. و ما که قصد افسانهسرایی نداریم، باید نگاه واقعبینانهتری نسبت به مسائل داشته باشیم.»»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.