ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی مهرداد صدقی
«دیدم آدمبزرگها موقعی که از عشق حرف میزنند چقدر مثل بچهها فکر میکنند»
«مامان میگفت دعا و اخلاص ما بچهها از همه مؤثرتر است. حمید مخالف بود و میگفت اگر اینطور باشد باید موقع ثلث سوم همه مدرسهها خراب شوند.»
«من از همهجا بیخبر بودم و نمیدانستم ساقدوش داماد یعنی کجای داماد! 😂😂😂»
«زینب خانم چنان یکریز حرف میزدکه احساس کردم الان است که از آروارههایش بخا. دربیاید و. مجبور شود چانهاش را روغنکاری کند. برای همین اخلاقش، توی فامیلشان به «ضبط سرپایی» معروف بود.»
«با خودم عهد کردم که دیگر زنگ خانۀ کسی را نزنم یا لااقل هیچوقت با دوچرخۀ آقا جان این کار را نکنم. جارو را که به خانه بردم همه از شعورم تعریف کردند؛ اما وقتی علتش را گفتم، همه از بیشعوریام گفتند.»
«- تو عروسیش مایم دعوتیم؟ - خداییش نمدانم؛ ولی تو از طرف من دعوتی. البته اگه خودمم دعوت باشم… 😂😂😂»
«ملیحه بعد از دیدن کارت عروسی برای چند دقیقه با بهت به دیوار خیره شد،عروس ،زهرا همان هم اتاقی دانشگاهش بود»
«بی بی همیشه میگفت تو هوشت به من رفته قیافه ات به داییت،با این حرف منو تخریب و دایی رو رسما ترور میکرد»
«تا ان روز موز نخورده بودم اما انروز اولین موز عمرم را نخوردم»
«تا نصفِشب آنقدر تنقلات خوردیم که آخرِ سر حالِ بیبی بد شد و توی رختخوابش بالا آورد. مامان داشت حرص میخورد؛ اما آقا جان او را دلداری داد و گفت: «نیمۀ پر لیوانِ ببین کبرا ... باز آدم توی رختخوابش بالا بیاره خیلی بهتر از اینه که پایین بیاره!»»
«خودم ترجیح میدادم با تیم زنها به خرید نروم؛ چون حتی یک تکه نخ هم که میخواستند بخرند باید صد تا مغازه را بالا و پایین میکردند و آخر سر، بعد از چند ساعت، از همان مغازۀ اول خرید میکردند. کلِ خریدِ عید من نیم ساعت هم طول نکشید. در بیست و پنج دقیقۀ اول لباسهای شیک را ورانداز کردیم و در پنج دقیقۀ آخر آقا جان ارزانترین پیراهن و شلواری را که اندازهام بود برداشت و بدون اینکه آنها را در تنم ببیند گفت: «خیلی بهت میآد. همینا خوبه!»»
«ـ خب، اکبرزاده خوب دقت کن، ببین با بیست تا سؤال مِتانی به جواب برسی یا نه. جوابْ اسم یک پادشاهه و مؤسس یک سلسلۀ پادشاهیه. ـ داریوش اول؟ ـ نه. ـ داریوش دوم؟ ـ نه. ـ داریوش سوم؟ ـ نه. حمید سؤال و جواب را تا داریوش بیستم ادامه داد و معلم، که کَلو شده بود، با پذیرفتن جواب حمید گفت که مورخان باید در تاریخ بازنگری کنند و قول داد تا آخر سال دیگر هیچوقت این بازی را سر کلاس ما انجام ندهد!»
«نصفِشب، وقتی بیدار شدم بروم آب بخورم، صدای آقا جان از توی ایوان درآمد که برایش آب ببرم. درِ یخچال را که باز کردم، ملیحه و مامان و بیبی هم آب خواستند. آدم توی خانه ما گناهکار میشد که نصفِشب آب بخورد! تنها کسی که آب نخواست محمد بود. خواستم با او شوخی کنم و تهِ آبِ لیوانِ آقا جان را روی صورتش بریزم؛ ولی دلم نیامد. برای همین، آبِ تهِ لیوان را ریختم روی صورت ملیحه و گفتم: «اینم آب!». قبل از اینکه ملیحه بلند شود و بیاید دنبالم، توی همان تاریکی پریدم تو رختخواب محمد و پشتش پناه گرفتم. ملیحه هم اشتباهی اول نصف لیوان آب سرد را ریخت روی بیبی، که هر شب کنار من میخوابید، و بعد هم که فهمید پیش محمد خوابیدهام نصف دیگرش را باز هم اشتباهی ریخت روی محمد! جفتمان، بدون هیچگونه اعتراضی، از آقا جان کتک خوردیم و دوباره خوابیدیم.»
«همین که با نوک پا یک شوت محکم زد، در خانه باز شد و سعید، که تازه ختنه کرده بود، با دامن آمد دمِ در. حمید با متلک گفت: «یک روسری هم سرت مِکردی دیگه! ...» سعید، که از این متلک خوشش نیامده بود، در حالی که داشت دامنش را مرتب میکرد، با عصبانیت گفت: «اینجا بازی نکنین. مامانم دعوا مُکُنه.» ـ تو خودت چرا آمدی اینجا؟ زَنا رِ که استادیوم راه نِمدن که!»
«در آن لحظه برای اولین بار احساس کردم بزرگ شدهام و در چشم افراد خانواده دیگر مثل صفرِ پشت عدد نیستم. یک آن شک کردم آیا صفر پشت عدد بود که خوانده نمیشد یا صفر بعد از عدد!»
««تاریخ به ما میآموزد که هیچکس از تاریخ نمیآموزد.»»
«دوباره برگشتم و کاغذکادو خریدم. برای اینکه سریعتر به خانه برسم، زنگ خانۀ اشرفی را زدم و فرار کردم🚶»
«خدایا چقدر خرخوان بودن کار خوبی است! چون باعث میشود آدم نیازمند کسی نباشد😁»
«در ان سال تعدادی از حجاج که به زیارت خانه ی خدا رفته بودند به سبب ضرب و شتم وحشیانه ی شرطه ها به ملاقات خوده خدا رفتند»
«بی بی به او سفارش میکرد که حتمااا با راننده هواپیما صحبت کند تا یک صندلی کنار پنجره به او بدهد که اگر حالش بد شد بتواند شیشه را باز کند،او هم که معلوم بود تا به حال حتی همان مینی بوس را هم سوار نشده است با اطمینان خاطر پشت سر هم میگفت چشم»
«اصلا واسه همین از پادگان فرار کردم،اخه پادگان منو از هنر دور میکرد»
«با پس گردنی هایی که در حیاط مدرسه خوردم فهمیدم اقای اشرفی چندان هم دل خوشی از من ندارد»
«تصمیم گرفتم کارنامه ام را مثل یک مرد به اقا جان و مامان نشان دهم و اگر خواستن مرا کتک بزنند مثل یک نامرد فرار کنم»
«من محسن دو کله نشدم،ولی دماغ حمید شکست،با دیدن خونی که از دماغ حمید فواره میزد همه فرار کردیم»
«با خودم فک کردم مجازات شکمو بودن کمتر از دزد و نامرد بودن است ،بنابراین نظرشو تایید کردم و گفتم مگه مدادرنگی هارو برا خودم نداده بودی؟خاک بر سرت کنن شل شکم»
«کمی از نفت را روی کتاب مدنی قدیمی ملیحه ریختم،طفلک آقای هاشمی خبر نداشت بجای سفر قرار است با خانواده اش در آتش چهارشنبه سوری بسوزد.تا آنها باشند که با سفر به شهر های مختلف اینهمه سوال سخت برای امتحان مدنی درست نکنند.»
«خوشبختانه آن دو آنقدر در نظر مادر دریا بی ادب جلوه کردند که کم مانده بود من در آنجا بعنوان چهره ی ماندگار در عرصه ی فرهنگ و تربیت شناخته شوم.»
«امین جان ببین کی اومده دیدنت.... امین، با دیدن من، به جای نشان دادن اشتیاق و خوشحالی، بلافاصله سرش را توی سطلی که کنار رخت خوابش بود خم کرد....»
«آقاجان با خونسردی سلام نمازش را داد.سپس بدون اینکه توجهی به دعوای من و ملیحه داشته باشد با خونسردی سمت شلوارش رفت.درحالیکه منوملیحه باهم بحث میکردیم باز با خونسردی کمربند شلوارش را باز کرد و بعد در یک لحظه که هیچ بویی از خونسردی نداشت با رمز "دِ پدسگا بس کنید"با کمربندش به منو ملیحه حمله کرد.»
«نصفه شب وقتی بیدار شدم بروم آب بخورم،صدای آقاجان از توی ایوان آمد که برایش آب ببرم،در یخچال را که باز کردم مامان و ملیحه و بی بی هم آب خواستند.آدم توی خانه ی ما گناهکار میشد که نصفه شب آب بخورد.»
«دروغ گفتن به دروغگو خیلی هنر میخواهد»
«گفتند: «مِگن تو با خَرا گپ مِزنی؟» ـ ها ... اتفاقاً الانم دارم همین کارِ مُکنم.»
«آدم اگر کتابی را خوانده باشد که دیگر به دردش نمیخورد. اگر هم تا به حال نخوانده که پس معلوم است اصلاً به دردش نمیخورده؛ وگرنه تا به حال میخوانده ...»
«وقتی خدا توبۀ کسی را بشنود کاری برایش انجام میدهد که کسی نمیتواند باور کند»
«خر زبانبسته گویا خیلی تشنه بود؛ چون قبل از من آب خوردن را شروع کرد و بعد از من هم ادامه داد. بعد از خوردن آب دیگر دلم نیامد سوارش شوم. بنابراین، از روی عذاب وجدان به سبب سواری کشیدن در آن گرما و برای اینکه نشان دهم چقدر برایش احترام قائلم تصمیم گرفتم به جای سواری با او دربارۀ بیمعرفتی برادرزن احتمالیِ آیندهام صحبت کنم. میدانستم نمیفهمد؛ اما به کسی احتیاج داشتم که، در عینِ نفهمیدن، هم به حرفم گوش کند، هم از من انتقاد نکند، هم به خاطر خریّتش حق را به من بدهد.»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.