ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
«این چشمه ای که به سر خود میزند مدام فواره نیست طاقت سر رفته من است "خوشبخت"»
«عشق،نفرت،بیزاری،تمنا یا گریز حاصل آغوش گرم آتش و اسفند چیست؟؟ "داستان"»
«ای عشق مگر پاسخ این فال تو باشی مشت همه را باز کن، ای کاشف اصرار»
«چشمت به چشم ما و دلت پیش دیگریست جای گلایه نیست! که این رسم دلبریست»
«ساحل جواب سرزنش موج را نداد گاهی فقط سکوت، سزای سبکسریست»
«ما هرچه دویدیم، به جایی نرسیدیم ای باد سرانجام تو هم گوشهنشینیست»
«تو که در فکر منی مرگ مرا سر برسان انتظار همه را نیز به آخر برسان همه پرورده ی مهرند و من آزرده ی قهر خیر در کار جهان نیست، تو هم شر برسان»
«آیینه ها به دیدن هم خو گرفته اند / یکدیگریم، حوصله ی شرح قصه نیست»
«تکرار نقش کهنه ی خویش در لباس نو/بازیگریم، حوصله ی شرح قصه نیست»
«مرد مگر گریه می کند؟ چه بگویم/طفل زمین خورده ام، چگونه نگریم؟»
«ناگریز از سفرم، بی سر و سامان چو باد/ به گرفتار رهایی نتوان گفت آزاد/کوچ تا چند؟!مگر می شود از خویش گریخت؟/بال تنها غم غربت به پرستوها داد»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.