ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی سهراب سپهری
«لحظه ها می گذرد. آنچه بگذشت ، نمی آید باز. قصه ای هست که هرگز دیگر نتواند شد آغاز. * دنگ»
«با نفس های شبم پیوندی است: قصه ام دیگر زنگار گرفت. * دلسرد»
«تکیه گاهی اگر امشب لرزید ، بایدم دست به دیوار گرفت. * دلسرد»
«هر که افسرد به جان،با من گفت : آتشی کو که بسوزد دل ما ؟ * دلسرد»
«خیره چشمانش با من گوید: کو چراغی که فروزد دل ما ؟ * دلسرد»
«نیست رنگی که بگوید با من اندکی صبر ، سحر نزدیک است هر دم این بانگ بر آرم از دل : وای، این شب چقدر تاریک است.»
«فکر تاریکی و این ویرانی بی خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز کند پنهانی . * غمی غمناک»
«سایه ای از سر دیوار گذشت، غمی افزود مرا بر غم ها. * غمی غمناک»
«می کنم، تنها ،از جاده عبور : دور ماندند ز من آدم ها. * غمی غمناک»
«غم بیامیخته با رنگ غروب، می تراود ز لبم با قصه ی سرد: دلم افسرده در این تنگ غروب. * رو به غروب»
«گرچه می سوزم از این آتش به جان، لیک بر این سوختن دل بسته ام. * دود می خیزد»
«دست جادویی شب در به روی من و غم می بندد. می کنم هر چه تلاش ، او به من می خندد. * در قیر شب»
«نفس آدم ها سر به سر افسرده است. روزگاری است در این گوشه ی پژمرده هوا هر نشاطی مرده است. * در قیر شب»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.