سپهری شعرِ نو را به جایی برد که هیچکس قبل از او نبرده بود: به سکوت، به آب، به نگاهی که همهچیز را برای اولین بار میبیند.
سپهری محبوبترین شاعرِ نوی فارسی است و همین محبوبیت به او ضرر زده: بیتهایش روی کارتپستال و دیوارِ کافه نشستهاند و بسیاری فکر میکنند او را میشناسند بی آنکه یک شعرِ کاملش را خوانده باشند. «هشت کتاب» را از اول تا آخر بخوان و میبینی شاعری که «آب را گل نکنیم» را گفته، همان است که در «مسافر» و «صدای پای آب» شعرِ بلندِ فلسفی نوشته؛ سفری از عرفانِ شرق تا نگاهِ یک نقاش به اشیا.
زبانش ساده است و تصویرهایش روشن (پنجره، درخت، آب، نور) و همین سادگی است که خوانندهی تازه را میگیرد. ولی زیرِ آن، ساختاری هست که با هر بارِ خواندن بازتر میشود؛ سپهری نقاش بود و شعرهایش هم مثلِ نقاشی، با نگاهِ دوم چیزِ تازه نشان میدهند. دفترهای اول («مرگ رنگ»، «زندگی خوابها») تیرهتر و خامترند، و از «آوار آفتاب» به بعد، سپهریِ واقعی شروع میشود.
«اتاق آبی» نثرهای اوست (خاطره و جستار) و برای کسی که شعرش را دوست دارد، پشتِ صحنهی همان نگاه است.
از کجا شروع کنم
- ۱.اول: «صدای پای آب»، شعرِ بلند، در یک نشست؛ اگر گرفتت، بقیهی «هشت کتاب» را از «حجم سبز» ادامه بده.
- ۲.بعد: «مسافر»؛ سختتر و عمیقتر.
- ۳.بعدتر: «اتاق آبی»، نثرها؛ برای شناختنِ آدمِ پشتِ شعر.
به درد چه کسی میخورد
برای هر کسی که میخواهد شعرِ نو را با زبانِ ساده و تصویرِ روشن شروع کند. اگر شعرِ اجتماعی و صریح میخواهی، سپهری ساکتتر از آن است که راضیات کند.
نوشتهیابریشمک