ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی کاترینکرسمن تیلور
«ماکس در نامه ای به مارتین می نویسد که: …فقط بنویس (بله). تا بفهمم حرف هایت همه از سر مصلحت بوده و باطنت عوض نشده و من بیهوده فکر نمی کردم که تو در هر شرایطی آدم خوب و آزادی خواهی هستی که ظلم برایت ظلم است، فارغ از آنکه چه کسی به آن دست بزند. گیرنده شناخته نشد-صفحه ۳۳ و ۳۴»
به انتخابِ Fatima
«می دانی ماکس از وقتی به اینجا برگشته ام، حال و روز هم وطنانم را دیده ام و درک کرده ام چه عذابی کشیده اند. چه سال هایی را پشت سر گذاشته اند سال هایی که قرص نانشان روز به روز کوچک تر می شد و تنشان روز به روز لاغرتر و امیدشان از بین می رفت. تا خرخره در باتلاق ناامیدی فرو رفته بودند. درست در لحظه احتضار مردی آمد و بیرونشان کشید. الان دیگر می دانند که نخواهند مرد. آن ها مثل آدم هایی هستند که از مرگ نجات پیدا کرده اند و حالا این مرد را می پرستند. هر کس دیگر هم منجی شان بود همین کار را می کردند. خدا کند کسی که اینقدر با شور و شوق از او پیروی می کنند یک رهبر واقعی باشد نه یک رهبر قلابی. گیرنده شناخته نشد -صفحه ۲۳»
به انتخابِ Fatima
«دوست عزیز، به نظر من همه چیز در غلیان است، واقعا در غلیان است. مردم همه جا به جنب و جوش افتاده اند. این را در کوچه و بازار حس می کنی . نا امیدی مثل لباس کهنه ای به گوشه ای پرتاب شده. مردم دیگر خودشان را در ردای شرم نمی پیچند.دوباره امیدوار شده اند.شاید این فقر بالاخره به پایان برسد. اتفاقی در راه است، اتفاقی که نمی دانم چیست، بالاخره رهبری پیدا شده! اما با احتیاط از خودم می پرسم این رهبر ما را به کجا خواهد برد؟ از بین رفتن ناامیدی خیلی وقت ها منجر می شود به قدم گذاشتن در راه های جنون آمیز.»
به انتخابِ Fatima
«ماکس: گاهی از خودم خجالت میکشم که از چنین فتوحات حقیر پوچی اینقدر لذت میبرم. تو در آلمان پز خانهٔ ویلایی و پولت را به خانوادهٔ الزا میدهی و من در امریکا کیفور میشوم که فلان تابلو بنجل را به یک پیرزن گیج انداختهام. چه دستاوردی برای دو مرد چهل ساله. واقعاً ما عمرمان را با این کارها هدر نمیدهیم؟ با نقشههای هرروزه برای پول درآوردن و بعد هم پزدادن به پولی که داریم؟ من مدام خودم را سرزنش میکنم، اما باز روز از نو، روزی از نو. همهمان سروته یک کرباسیم. همهمان خودخواه و ریاکاریم، چون برای جلوزدن از بقیهٔ آدمهای خودخواه و ریاکار لازم است اینطور باشیم. کتاب گیرنده شناخته نشد صفحه ۱۹»
به انتخابِ Fatima
«ماکس: … بعد از چند سال فقط خاطره ای از آن زخم می ماند. قطعا هیچ کدامتان مقصر نبودید. این جور اتفاق ها مثل طوفان است در یک لحظه خیس آب می شوی و از پا می افتی و هیچ کاری هم از دستت بر نمی آید. اما لحظه ای بعد آفتاب در می آید و با این که هیچ چیز را فراموش نکرده ای تنها چیزی که باقی می ماند محبت است نه غم و غصه. مارتین: دوست من، زخم قدیمی التیام پیدا کرده، اما جای آن هر از چندی زق زق می کند. از کتاب گیرنده شناخته نشد صفحه ۱۲ و ۱۶»
به انتخابِ Fatima
«دوست عزیز، به نظر من همه چیز در غلیان است. واقعا در غلیان است. مردم همه جا به جنب و جوش افتادهاند. این را در کوچه و بازار حس میکنی. ناامیدی مثل لباسی کهنه به گوشهای پرتاب شده. مردم دیگر خودشان را در ردای شرم نمیپیچند. دوباره امیدوار شده اند. شاید این فقر بالاخره به پایان برسد. اتفاقی در راه است، اتفاقی که نمیدانم چیست. بالاخره رهبری پیدا شده! اما با احتیاط از خودم میپرسم این رهبر ما را به کجا خواهد برد؟ از بین رفتن ناامیدی خیلی وقتها منجر میشود به قدم گذاشتن در راه های جنون آمیز.»
به انتخابِ آبیِخونین
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.