هدایت داستانِ کوتاهِ مدرنِ فارسی را ساخت و با «بوف کور» متنی نوشت که هنوز هیچکس نتوانسته تماموکمال بازش کند.
با هدایت دو راه داری و مهم است که کدام را اول بروی. راهِ اول «بوف کور» است: متنی کوتاه، کابوسی، پر از تکرار و تصویرهایی که برمیگردند (زنِ اثیری، پیرمردِ خنزرپنزری، گلدانِ راغه) و راویای که به هیچ چیزش نمیشود اعتماد کرد. کتابی که یا در همان چند صفحهی اول تو را میگیرد یا برای همیشه از هدایت میترسانَدت.
راهِ دوم داستانهای کوتاهش است و به نظرِ من راهِ درست همین است: «سه قطره خون»، «زنده به گور»، «سگ ولگرد»، «داش آکل». اینجا هدایت را میبینی که آدمِ کوچه و بازار را با گوشِ تیز میشنود، طنزِ تلخ دارد، و رئالیستی است که هر از گاهی درِ کابوس را نیمهباز میگذارد. «سگ ولگرد» شاید تأثیرگذارترین داستانِ کوتاهِ فارسی است و بدونِ هیچ پیشزمینهای خوانده میشود.
نثرش ساده و کوتاهجمله است، دورتر از نثرِ ادبیِ همدورههایش، و همین یکی از دلایلی است که هنوز خوانده میشود. طنزنوشتههایش («وغوغ ساهاب»، «علویه خانم») چهرهی دیگری از او نشان میدهند که خوانندهی «بوف کور» انتظارش را ندارد.
از کجا شروع کنم
- ۱.اول: «سگ ولگرد» یا «سه قطره خون»؛ داستانهای کوتاه، برای اینکه بی هیاهو با نثر و نگاهش آشنا شوی.
- ۲.بعد: «بوف کور»؛ حالا که صدای او را میشناسی، این متن کمتر بیگانه است.
- ۳.بعدتر: «حاجی آقا» یا «علویه خانم»؛ هدایتِ طناز و اجتماعی، که خیلیها اصلاً نمیدانند وجود دارد.
به درد چه کسی میخورد
برای کسی که داستانِ کوتاهِ محکم میخواهد یا با ادبیاتِ تیره و روانشناختی راحت است. اگر دنبالِ رمانِ پرماجرا و پایانِ روشن هستی، هدایت جای تو نیست.
نوشتهیابریشمک