ساعدی روستا و شهرِ فقیرِ ایران را با نگاهِ روانپزشکی نوشت که کابوس را از واقعیت جدا نمیکند، و «گاو» و «عزاداران بیل» از همینجا آمدند.
ساعدی را بیشتر با فیلمهایی میشناسند که از داستانهایش ساخته شد («گاو»، «دایرهی مینا»، «آرامش در حضور دیگران») و این هم حق است هم بیانصافی. داستانهایش خودشان سینما هستند: صحنهای، کمتوصیف، با دیالوگهایی که آدمهای روستا و حاشیهی شهر را عیناً میآورند. «عزاداران بیل» هشت داستانِ بههمپیوسته از یک روستاست که همان مردِ گاوشمرده را دارد و روستایی که با ترس و فقر و خشکسالی آرامآرام از هم میپاشد.
ساعدی روانپزشک بود و این در همهجا پیداست: آدمهایش در مرزِ واقعیت و توهم راه میروند و نویسنده به تو نمیگوید کدام طرفی. «ترس و لرز» داستانهای ساحلِ جنوب است با همان مرزِ لرزان، و «واهمههای بینامونشان» عنوانش کلِ کارِ اوست. نمایشنامههایش («چوب بهدستهای ورزیل»، «آی با کلاه، آی بیکلاه») سیاسیتر و نمادینترند و در تئاترِ دهههای چهل و پنجاه جا داشتند.
نثرش بیآرایش است و گاه شتابزده (او زیاد و سریع مینوشت) ولی هیچ نویسندهی فارسی ترسِ جمعی را مثلِ او ننوشته.
از کجا شروع کنم
- ۱.اول: «عزاداران بیل»، کوتاه و بههمپیوسته؛ ساعدیِ کامل در یک کتاب.
- ۲.بعد: «ترس و لرز»؛ جنوب و همان مرزِ واقعیت و کابوس.
- ۳.بعدتر: «چوب بهدستهای ورزیل»، نمایشنامه؛ اگر ساعدیِ سیاسی را میخواهی.
به درد چه کسی میخورد
برای کسی که ادبیاتِ تیرهی روستایی و روانشناختی میخواهد و از فضای بیامید نمیترسد. اگر داستانِ پرحادثه با پایانِ روشن میخواهی، ساعدی جای دیگری است.
نوشتهیابریشمک