موراکامی مردهای تنها، گربهها، چاهها و موسیقیِ جاز را کنارِ هم میگذارد و از اینها دنیایی میسازد که دیگر از هیچکس نمیشود گرفت.
موراکامی پرخوانندهترین نویسندهی ژاپنی در ایران است و دلیلش روشن است: رمانهایش با نثرِ ساده و روان شروع میشوند (مردی تنها در آپارتمانش پاستا میپزد و جاز گوش میدهد) و بعد بیخبر در چیزی غریب فرو میروند: زنی که گم میشود، دنیایی موازی، گربههایی که حرف میزنند. واقعی و سوررئال با همان لحن روایت میشوند و همین یکنواختیِ لحن، جادوی اوست.
او نویسندهی حس و حال است، نه طرحِ داستانی. رمانهایش معمولاً معما را باز نمیکنند و برای خوانندهای که پاسخ میخواهد، این آزاردهنده است؛ برای خوانندهای که میخواهد در یک فضا زندگی کند، همین بیپاسخی دلیلِ برگشتن است. تکرارش هم واقعی است: بعد از سه رمان میدانی چه انتظار داشته باشی.
«از دو که حرف میزنم از چه حرف میزنم» خاطراتِ دویدنش است و صادقانهترین چیزی که دربارهی نوشتن و انضباط نوشته شده؛ حتی کسی که رمانهایش را دوست ندارد، این را دوست دارد.
از کجا شروع کنم
- ۱.اول: «کافکا در کرانه»، همهی عناصرِ موراکامی در یک کتاب؛ اگر گرفتت، خوانندهاش شدهای.
- ۲.بعد: «جنگل نروژی»، واقعگراترین رمانش؛ برای کسی که سوررئال را نمیخواهد.
- ۳.بعدتر: «سوکورو تازاکی بیرنگ و سالهای زیارتش»، کوتاهتر و پختهتر؛ یا «از دو که حرف میزنم» اگر خودِ آدم را میخواهی.
به درد چه کسی میخورد
برای کسی که رمانِ فضاسازانه با معمای بیپاسخ دوست دارد و از تنهایی نمیترسد. اگر طرحِ داستانیِ محکم و پایانِ بسته میخواهی، موراکامی عصبیات میکند.
نوشتهیابریشمک