فاکنر جنوبِ آمریکا را از تهِ سرِ آدمهایش روایت میکند، و اولین بار سخت است، بارِ دوم معجزه.
با فاکنر باید صادق باشیم: سخت است. «خشم و هیاهو» با فصلی شروع میشود که راویاش مردی است با ذهنِ کودک و زمان در سرش پسوپیش میشود؛ خیلیها همان سی صفحهی اول کتاب را زمین میگذارند. ولی فاکنر سختنویسیِ تزئینی نمیکند؛ فرم برای او همان معناست. وقتی یک خانواده از درون میپاشد، روایتش هم از درون میپاشد. اگر از فصلِ اول گذشتی، فصلهای بعد آرامتر و روشنترند و آخرِ کتاب همهچیز سرِ جایش میافتد.
«گور به گور» راهِ آسانترِ ورود است: پانزده راوی، هر یک چند صفحه، خانوادهای که تابوتِ مادر را با گاری از رودخانهی طغیانکرده میگذراند. کوتاه است و کمیک و تلخ، و صدای همهی آدمها را میشنوی. داستانهای کوتاهش («یک گل سرخ برای امیلی») هم بی هیچ مانع خوانده میشوند و همان جنوب را دارند.
نثرش جملههای بلند و پیچدرپیچ دارد و مترجمِ خوب میخواهد؛ خوانندهی فارسی خوشبخت است که فاکنر مترجمهای جدی داشته. یک بار که راهگشا شد، هیچ نویسندهی آمریکایی اینقدر عمیق نمیرود.
از کجا شروع کنم
- ۱.اول: «گور به گور»، کوتاه و چندصدایی؛ فاکنر بی دیوارِ اول.
- ۲.بعد: «خشم و هیاهو»، کتابِ اصلی؛ فصلِ اول را تحمل کن، یا حتی اول فصلِ دوم را بخوان و برگرد.
- ۳.بعدتر: «روشنایی در ماه اوت» یا «ابشالوم، ابشالوم!»؛ بلندتر و بزرگتر.
به درد چه کسی میخورد
برای خوانندهی جدیِ ادبیات که حاضر است برای یک رمان کار کند و از راویِ نامطمئن نمیترسد. اگر روایتِ خطی و روشن میخواهی، از «گور به گور» جلوتر نرو.
نوشتهیابریشمک