هوگو رمان را با شکوهِ یک کلیسا میسازد: طول میکشد، ولی وقتی تمام شد، در آن زندگی کردهای.
با هوگو باید تصمیم بگیری که خوانندهی «کامل» هستی یا نه. «بینوایان» در نسخهی کاملش هزاران صفحه است و هوگو وسطِ داستانِ ژان والژان میایستد و پنجاه صفحه دربارهی نبردِ واترلو یا فاضلابهای پاریس مینویسد. بسیاری از اینجا میبُرند و به نسخههای خلاصهشده پناه میبرند؛ که بد نیست، ولی هوگوی واقعی همان پنجاه صفحههاست؛ نویسندهای که فکر میکرد رمان باید همهچیز را در خود بگیرد.
آنچه از او میماند، رحمت است. آدمهای هوگو یا قدیساند یا شیطان، ولی هر دو گروه دلیلِ خودشان را دارند و ژاور همانقدر انسان است که والژان. نثرش پرشور و خطابی است، پر از تضاد و جملههای قصار، و مترجمِ خوب میخواهد که این شور را به فارسی بیاورد بی آنکه به شعار تبدیل شود.
«آخرین روز یک محکوم» رمانِ کوچکِ بینظیرش است: تکگوییِ محکومی در سلول، بی هیچ نام و جرم، و یکی از تندترین بیانیههای ضدِ اعدام که هرگز نوشته شده. اگر از حجمِ هوگو میترسی، از اینجا شروع کن.
از کجا شروع کنم
- ۱.اول: «آخرین روز یک محکوم»، کوتاه و تکاندهنده؛ هوگوی خالص در صد صفحه.
- ۲.بعد: «بینوایان»؛ کامل، با حوصله، و بدونِ رد کردنِ فصلهای تاریخی.
- ۳.بعدتر: «گوژپشت نتردام» یا «مردی که میخندد»؛ تیرهتر و گوتیکتر.
به درد چه کسی میخورد
برای کسی که رمانِ کلاسیکِ پرحجم را با همهی حاشیههایش میپذیرد. اگر فقط داستان میخواهی، نسخهی خلاصه بردار و بدان که چیزی از دست دادهای.
نوشتهیابریشمک