ساراماگو با یک فرضِ محال شروع میکند و بعد آدمها را تا آخرِ عاقبتِ آن فرض دنبال میکند، بیرحم و مهربان.
رمانهای ساراماگو معمولاً با یک «اگر» شروع میشوند: اگر همهی شهر کور شوند، اگر در یک کشور مرگ تعطیل شود، اگر در انتخابات همه رأیِ سفید بدهند. بعد نویسنده کنار میایستد و نگاه میکند که آدمها با آن اگر چه میکنند، و آنچه میکنند همیشه هم آشناست هم ترسناک.
نثرش اولین چیزی است که به چشم میآید: جملههای بلند، نقلِ قولها بی علامت و پشتِ سرِ هم با ویرگول، پاراگرافهایی که یک صفحهاند. چند صفحهی اول سردرگم میکند، ولی بعد ریتمش را میگیری و میفهمی این شکلِ نوشتن عمدی است: صدای همهی آدمها در یک جریان میریزد، همانطور که در «کوری» هیچکس اسم ندارد. راویاش هم آدمِ عجیبی است؛ طعنه میزند، از داستان بیرون میآید و دربارهی ضربالمثلها نظر میدهد، و بعد بیخبر برمیگردد سرِ صحنهای که دلت را میشکند.
چیزی که از او میماند، یک حسِ سیاسیِ عمیق است بی هیچ شعار: ساراماگو به قدرت بدبین است و به آدمهای عادی امیدوار، و این دو را در یک رمان کنارِ هم نگه میدارد.
از کجا شروع کنم
- ۱.اول: «کوری»، دروازهی ورود به او؛ اگر با این نثر کنار آمدی، با بقیه هم کنار میآیی.
- ۲.بعد: «بینایی»، دنبالهی همان شهر، این بار از زاویهی سیاست؛ بدونِ «کوری» نخوانش.
- ۳.بعدتر: «همهی نامها» یا «سال مرگ ریکاردو ریش»؛ آرامتر، درونیتر، برای وقتی که دیگر داستانِ پرحادثه لازم نداری.
به درد چه کسی میخورد
اگر رمانِ فکری با داستانِ قوی میخواهی و حوصلهی نثرِ نامتعارف داری، آری. اگر دیالوگِ روشن با گیومه و فصلهای کوتاه میخواهی، از او خسته میشوی.
نوشتهیابریشمک