
بهترین جملات «سمفونی مردگان»، به انتخاب خوانندگان
❦ ۵ صفحه ❦
۲۴ خوانندهی ابریشمک ۷۲ جمله از رمانِ عباس معروفی برداشتهاند. دو جمله را هرکدام شش نفر، جدا از هم، انتخاب کردهاند. اینها همان جملههایند، بهاضافهی آنهایی که بیشتر از همه پسندیده شدند.
تیمِ ابریشمک۵ صفحهپروانه
«سمفونی مردگان» رمانِ عباس معروفی است و اولین بار سالِ ۱۳۶۸ چاپ شد. داستانِ خانوادهی اورخانی است در اردبیل، در سالهای جنگِ جهانیِ دوم و بعد از آن: پدری که در بازار حجرهی آجیلفروشی دارد، و دو پسر که هیچوقت شبیهِ هم نشدند. آیدین شعر میگوید و کتاب میخواند، و پدر کتابهایش را میسوزاند. اورهان در حجره میماند و پسرِ محبوبِ پدر است. معروفی رمان را مثلِ یک سمفونی در چهار موومان نوشته و رقابتِ دو برادر را تا جایی پیش میبرد که آدم یادِ هابیل و قابیل میافتد.
در ابریشمک هیچ کتابی به اندازهی این رمان روی قفسهها نیست. ۱۷۱ نفر آن را روی قفسهشان گذاشتهاند و ۹۲ نفر خواندهاندش. ۴۶ نفر هم همین حالا دارند میخوانندش؛ هیچ کتابِ دیگری اینقدر خوانندهی همزمان ندارد. ۲۴ نفر از خوانندهها ۷۲ جمله از آن را برگک کردهاند، یعنی خودشان از روی کتاب نوشتهاند و با بقیه قسمت کردهاند. ۷۴ نفر هم روی هم ۴۴۸ بار این جملهها را پسندیدهاند.

این نوشته فهرستِ ما از جملههای خوبِ کتاب نیست. فهرستِ خوانندههاست: جملههایی که برداشتند، و جملههایی که بقیه بیشتر از همه پسندیدند.
جملههایی که چند نفر جدا از هم برداشتند
هر برگک را یک نفر خودش از روی کتاب مینویسد. وقتی چند نفر که همدیگر را نمیشناسند، در روزهای مختلف سراغِ یک جمله میروند، آن جمله چیزی دارد که فقط مالِ یک نفر نیست. در نوشتهی قبلیِ همین سری، «تکههایی از یک کل منسجم»، این عدد دو یا سه بود. در «سمفونی مردگان» دو جمله هست که هرکدام را شش نفر جدا از هم برداشتهاند.

پدر پرسید: «دنبال چه میگردی؟» گفت: «دنبال خودم.»
این را آیدین به پدرش میگوید. جملهی پیش از آن در کتاب این است: «هرچه پول درآورد کتاب خرید، و همهاش خیال میکرد شاعر است.» یکی از شش نفر همین را هم کنارش آورده بود.
چه تنهایی عجیبی! پدر خیال میکرد آدم وقتی در حجره خودش تنها باشد، تنهاست. نمیدانست که تنهایی را فقط در شلوغی میشود حس کرد.
یکی از شش نفر جمله را از کمی قبلتر آورده بود، از جایی که «اورهان تا زانو در برف فرو میرفت».
انسان مدام باید مشغول کار باشد. سازندگی کند، وگرنه از درون پوک میشود. و بیکاری بدتر از تنهایی است. آدم بیکار در جمع هم تنهاست.
وقتی آدم تنها میشود، تمامی غم دنیا در وجودش خیمه میزند. احساس میکند آنقدر از دیگران دور شده که دیگر هیچوقت نمیتواند به آنها نزدیک شود. میبیند میان این همه آدم، حسابی تنهاست.
آدمها هم مثل درختها بودند. یک برف سنگین همیشه بر شانههای آدم وجود داشت و سنگینیاش تا بهار دیگر حس میشد.
سهتا از این پنج جمله دربارهی تنهاییاند و هر سه یک حرف را میزنند: تنهاییِ «سمفونی مردگان» دور از آدمها نیست، وسطِ آنهاست. در شلوغی، در جمع، «میان این همه آدم».
این چهار جمله را هم هرکدام دو نفر جدا از هم برداشتهاند:
وقتی آدم یک نفر را دوست داشته باشد بیشتر تنهاست. چون نمیتواند به هیچکس جز به همان آدم بگوید که چه احساسی دارد.
حضورش برایم اهمیتی نداشت امّا غیبتش خیلی آزاردهنده بود.
آدم تا داستان نخواند معنی زندگی را نمیفهمد.
دنیا بیارزش نیست. فقط انسانی زندگی کردن خیلی سخت است.
جملهی آخر در کتاب جوابِ کسی است که گفته: «دنیا پوچ و بیارزش است. هیچ ارزشی ندارد.»
پرپسندترینها
بقیهی جملهها را فقط یک نفر برداشته، ولی بعضیشان را بیشتر از همه پسندیدهاند. اینها را بر اساسِ آنچه دربارهاش حرف میزنند کنار هم گذاشتیم.
یک گفتوگو
این جمله و «وقتی آدم یک نفر را دوست داشته باشد…» که بالاتر آمد، از یک گفتوگوی چندخطیاند میانِ سورمه و آیدین. سورمه زنی است که آیدین دوستش دارد، و بخشی از رمان را خودش روایت میکند.

دنیا مثل آتشگردان است. هرچه سرعتش را تندتر میکند، آدم زودتر به بیرون پرت میشود.
آتشگردان همان سبدِ سیمیِ پر از زغال است که میچرخانندش تا گُر بگیرد. جوابی که سورمه میشنود این است: «بله. آنقدر سریع است که آدم سرگیجه و تنهاییاش را میفهمد.» میپرسد: «پس چه باید کرد؟» و جواب دو کلمه است: «تحمل و سکوت.» جملهی بعدیِ سورمه همان است که دو نفر جدا از هم برداشته بودند.
سورمه و آیدین
جملههای عاشقانهی این فهرست هم بیشترشان از زبانِ سورمهاند.
هنوز مست شب گذشتهام. تو عجب شرابی هستی.
نه. من اشتباه کردم. چیزهای قشنگ تکرار نمیشوند.
مرا به آسمانی با چهل خورشید تشبیه کرده بود. خودش را به شبی که ماه ندارد. مرا به یک درخت پر شاخ و برگ که سایه دارد، خودش را به درختی که ریشهاش پوسیده. مرا به قله سفید سبلان، خودش را به ویرانههایی که هیچگاه مهمان نداشته است.
اینها را آیدین در شعری برای سورمه گفته بود.
خانم سورملینا، اجازه میدهید شما را دوست داشته باشم.
سورمه بلند جواب میدهد: «اختیار دارید.» و توی دلش میگوید: «دوست داشتن که اجازه نمیخواهد.»
نفسش بوی باد میداد، بوی باران. خنک بود. و دهانش بوی چوب میداد. و من یکباره میان دستهاش شعلهور میشدم.
بوی چوب بیدلیل نیست: آیدین آن سالها در کارگاهِ یک ارمنی با چوب کار میکرد.
زمانه
آیدین گفت: «توی این مملکت پیش از اینکه به سیسالگی برسیم تباه میشویم. تو یک جور، من یک جور، آیدا هم یک جور دیگر.»
من ایرانیام، دلم برای مملکتم میسوزد. امّا ببین چه وضعی شده که آدم راضی میشود بیایند بگیرند و از بدبختی نجاتش بدهند.
این جمله را باید کنارِ زمانِ رمان خواند: سالهایی که ارتشِ شوروی در آذربایجان بود.
جنگ زرگری که شنیدهای. روزها میزنند به تیره و تار همدیگر و شبها توی یک کاسه آبگوشت میخورند.
گویندهاش مأمورِ تأمیناتِ نظمیه است و بلافاصله اضافه میکند: «من که مأمور تأمینات نظمیهام هوای هر دو طرف را دارم، یعنی بیطرف.»
با دو دسته نمیشود بحث کرد. یکی باسواد، یکی بیسواد.
برف و غربت
تنهایی و غم غربت در جانش چنگ انداخت، غربتی که در میان شهر آشنا گریبانش را گرفته بود.
برف تا میانه قهوهخانه پیش رفته بود. نه سماوری نه تختی. نه حتی هیچ نشانی از زندگی. هیچ چیز نبود. به مردهشویخانه متروکی میمانست که لاشخورها به اعتبار بوی دیوارها و بوی ماندگی در آن لانه میکنند.
وصیتِ پدر
پدر روی بسترِ مرگ به دو پسرش گفته بود:
آیدین، اورهان، همدیگر را خیلی دوست داشته باشید. زندگی، زندگی ارزشی ندارد.
هرکس رمان را تا آخر خوانده، میداند این وصیت به کجا رسید.
بقیهی جملهها
اینجا ۲۲ جمله آمد. بقیه را در صفحهی خودِ کتاب میشود خواند، و اگر کتاب را خواندهای، جملهای را که جایش اینجا خالی است خودت برگک کن.
و زیرِ همین نوشته بگو: از «سمفونی مردگان»، کدام جمله با تو ماند؟
این عددها از کجا آمدهاند؟ از برگکها و پسندهای خودِ ابریشمک، تا ۱۷ مهر ۱۴۰۵، و بدونِ نام و مشخصاتِ هیچکس. فقط برگکهایی شمرده شدهاند که از داوری گذشتهاند و منتشر شدهاند. «برداشتهی چند خواننده» یعنی چند نفرِ مختلف همان جمله را جدا از هم برگک کردهاند، حتی اگر یکی کمی جلوتر یا عقبتر از بقیه شروعش کرده باشد؛ پسندهایشان را روی هم گذاشتیم. هر جمله را با متنِ کتاب سنجیدیم و هر جا با آن فرق داشت، متنِ کتاب را آوردیم. چند برگک، از جمله چند تا از پرپسندترینها، را نتوانستیم با متنِ کتاب تطبیق بدهیم و اینجا نیاوردیم. جملهای که به نامِ یک کتاب دستبهدست میشود، همیشه از خودِ آن کتاب نیست.
تا اینجا خواندی؟
۱۳ نفر این نوشته را تا آخر خواندهاند و مُهر زدهاند. با ورود، تو هم مُهر بزن و ببین بقیه زیرِ کدام بندها خط کشیدهاند.
ورود و مُهرِ «خواندم»
نظرت دربارهی این نوشته
با نویسنده و بقیهی خوانندهها حرف بزن.
Hadiseh
واقعا عالی بود.انگار نشستم کتاب رو از اول مرور کردم.چه ایده ی جالبی.دست ابری درد نکنه🦋🤝
سعیده
این مقاله و معرفی حذاب،برای من که همیشه احساس کردم توی رمان و داستان های عاشقانه چیزی برای برداشت و درک و یاد گرفتن وجود نداره، تلنگر جالبی بود.فهمیدم چطور میشه با قلمنویسنده هنراه یه زندگی بود و با تحربیاتشون زندگی کرد.از همین الان کتاب رو میذارمتو لیست کتابهایی که باید بخونم.
صدرا
شاید در اینده ای نزدیک بخونمش
رویا
من هنوز نخوندمش ولی چندین ساله تو لیست کتابایی ک میخوام بخونم هست🥲
مژده
خوندن دوباره بهترین جملات کتاب...جالب بود واقعا👏🏻