ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی مهرداد صدقی
««شنیدم قراره برای بچهها گیتار بزنی. ممنوع نیست؟» - دم انتخابات همه چی آزاده همیشه»
«مثل همه مادرهایی که بچههایشان را به طور مساوی دوستدارند اما بعضی پسرهایشان را مساویتر.»
«محسن تو که دانشجویی هیچ معلوم کردی چرا اولش آدم هر کار مکنه لیف کف نمکنه، ولی بعد که مخوای بشوریش هر کار مکنی کفش نمره؟»
«حس خوبم مثل ادکلنهایی که دم پاساژها میفروشند و عطرش دو دقیقه هم نمیماند، کلا پرید.»
«گفتم از لج او بروم شام ستاد ناطق را بخورم اما به خاتمی رای بدهم.»
««هیچوقت بر اساس ظاهر دیگران قضاوت نکن.»»
«ناگفته نماند ابی بااین همه خلوص نیت و پرهیز از هرگونه ارتباط با دخترهای دانشگاه، حتی در حد نگاه یا سلام، چیزهای درباره تصوراتش از بهشت و انگیزهاش برای حضور در آنجا میگفت که اگر حوری ها میشنیدند،از دستش ب اتوبوس ما در "جهنم" پناه میآوردند.»
«کتاب فیزیکم را هم برداشتم که با نخواندنش، میهمانی بیشتر خوش بگذرد.»
«خانم شهریاری با صدایی لرزان و گرفته برای اینکه نشان دهد چه خانواده تحصیلکرده و حسابی دارد، گفت: - من بابام متخصص گوشه مامانم متخصص تغذیه - منم داییم متخصص گوشته خودم متخصص اغذیه»
«به قول آقای جاجرمی خدابیامرز، اگر آدم زیاد عاشق شود، یعنی که عاشق نشده»
«زندگی قانونهای خاص خودش را دارد. یعنی دقیقا در روزی که حسابی ناراحتی و حالت گرفته است، یکدفعه خبری به تو میرسد که از این رو به آن رو میکندت آنهم روزی که اصلا رویش حساب نمیکنی.»
«مخی که زدنی باشه، یعنی اصلا مخ نیست»
«بدی فیزیک این بود که توی درس به تو میگفت فنر اینجوری است که اگر آن را بکشی، دوباره به جای اول برمیگردد اما توی مسالهها یا خودت را توی همان فنر میگذاشت و فشار میداد، یا بالعکس.»
«کمی داریوش گوش کردم تا حالم بهتر شود اما حس کردم الان خودِ خواننده بیشتر به کمک من احتیاج دارد»
«اینکه دروغ گفته بودم، نه تنها ناراحت نبودم بلکه از خودم هم تشکر کردم و به پدر و مادر و جامعه و آموزش و پرورش و دانشگاه هم افتخار کردم که چنین فرد دروغگویی تربیت کردهاند که در مواقع حساس میتواند جان خودش را نجات دهد.»
«بچهها قرار گذاشته بودند که هفته آخر نرویم کلاس. باز هم یکی دو نخاله بودند که دور و بر کلاس میچرخیدند تا شاید استاد آنها را ببیند و بداند که آنها حاضرند.»
«نفهمیده بود آدم وقتی با کسی مشورت میکند تایید میخواهد نه نظر واقعی.»
«آدم به اولین نفری که رازش را بگوید، ترسش از افشای راز میریزد و به بعدیها زودتر میگوید.»
«روزهای آخر ترم رسیده بود و هر کس که جزوه نداشت، مثل گدای سامرا دنبال جزوه بود و هرکس که جزوه کامل داشت، جوری قیافه میگرفت که انگار کلیددار کعبه است.»
«بهصورت کمرنگی مخالفت کردم اما از آن مخالفتهای مبهمی که اگر جواب داد، یعنی که من نگفته بودم مخالفم و اگر بد شد، بگویم «من که گفته بودم نه که.»»
«چه آدمهایی پیدا میشوند که به بدبختی دیگران میخندند»
«ذات درس این است که از قرص خوابآور هم خوابآورتر است و ربطی به استاد و مخاطب ندارد.»
«اگر همه آدمهای دنیا عاشق بودند چقدر خوب میشد چون همه مهربان میشدند.»
«اون درخت رو میبینی؟ - بله - بیشتر از شاخ و برگش که دیده میشه، توی زمین ریشه داره. شمام باید اونقدر بخونین که بیشتر از چیزی که توی جزوه میاد، بیشتر از چیزی که توی امتحان میاد، توی مغزتون علم و دانش داشته باشین. نه اینکه تازه همون شاخ و برگتون رو هم از بقیه پیوند زده باشین.»
«همه آدمها هرجور که باشند، بخشی از وجودشان زلال است.»
«یادم هست یکبار آقای اشرفی از انارهای حیاط خانهشان برای ما آورد و به آقاجان گفت «انارها که کوچیکن ولی به بزرگی خودتان، یعنی بزرگی دل خودتان ببخشید» حالا من هم باید به آقای خلیلی میگفتم «شلوارم تنگه ولی به گشادی خودتان، یعنی گشادی شلوار خودتان ببخشید»»
«دانشگاه به ما شام میداد. اما چون حجم و کیفیتش مثل هم بود،مجبور بودیم یکبار دیگر شام درست کنیم.شام هم یک شب سیب زمینی و تخم مرغ بود،یک شب تن ماهی کیلکا و تخم مرغ،یک شب سوسیس و تخم مرغ،یک شب املت،شبهایی هم که دیگر نمیخواستیم تخم مرغ بخوریم نیمروی ساده میخوردیم.😁»
«روز اول واقعا مثل عالیجناب ها بودم. مامان چپ تکان میخورد، میگفت چیزی لازم نداری برایت بیارم؟ من هم که انگار از قحطی فرار کرده بودم هر چه دوست داشتم سفارش میدادم، ولی انگار به مرکز قحطی فرار کرده بودم چون هر چه میخواستم نداشتیم😂 آقا جان هم مدام از من میپرسید اگر پول کم و کسری دارم تعارف نکنم. من که تعارف نکردم، اما فهمیدم حرف خود آقا جان تعارف بوده😂»
«توی دوروبری ها دایی موفق ترین زندگی زناشویی را داشته باشد؛ هر چند که نا موفق ترین زندگی را در دید بقیه داشته باشد.»
«برای اولین بار فهمیدم ملیحه کمی تا قسمتی از اینکه با آقای دکتر ازدواج کرده پشیمان شده است. همین را از او پرسیدم. ملیحه گفت: همه ی زنا بعد از یک مدت ممکنه پشیمان بشن. فرقی هم نمکنه با کی ازدواج کردن. یعنی کلا از ازدواج پشیمان مشن. مهم نیست که طرف کی باشه.»
«"گاهش وقتا زندگی یه مسیری بهت نشون میده که فکر میکنی درسته. اما اشتباهه. و وقتی ناراحتی مسیر دیگه ای که فکر میکردی اشتباهه بهت نشون میده و تازه میفهمی هیچی بی حکمت نیست." از نظرم اون مسیر جدا از اینکه درسته یا غلط، یعنی تا یه حدی باید کنار انسان درست باشی تا اون مسیر رو باهاش طی کنی، یکسری ویژگی ها و طرز فکر هایی داشته باشین و بتونین بپذیرین از هم، فقط مثبت نه بلکه بتونی منفی های یک ادم دیگه رو هم بپذیری، بعد از اینکه این ادم درست رو پیدا کردی بقیش ذهنیه اینکه بگی این درسته و درست ترین همینه»
«آقای جاجرمی گفت: « این تابلو یعنی پسر خوب، اول خوب گوش کن، سکوت کن، فکر کن بعد حرف بزن »»
«"مثلا یکی از تواناییام اینه فوری عاشق مِشم" آقای جاجرمی به من خیره شد. منتظر بودم بلند شود و برود، اما گفت:« عاشق شدن چیز بدی نیست، ولی کسی که زیاد عاشق مِشه یعنی که هنوز عاشق نشده.»»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.