ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی مهرداد صدقی
«معلومبود راست میگفته قبلا میل میزده،البته به جای میا باستانی میل بافتنی میزده»
«تو بستنی فروشی پیرمردی نشسته بود دایی گفت همسناش الان یا تو راه سفر مکه ان یا سفر اخر این اومده برا خودش بستنی میخوره و کیف میکنه،پیرمرد گفت پسر جان تو هرزه چنه مردمی؟دایی که پشیمون شد جعبه شیرینی را به طرف پیرمرد گرفت پیرمرد هم برا اینکه نشون بده دایی رو بخشیده دو تا شیرینی نارنجکی برداشت،دایی برگشت سرمیز خودمان و یواش تر از قبل گفت هم سن و سالاش یا تو بیمارستانن یا تو سرد خونه اونوقت این دو تا دو تا شیرینی برمیداره،شانس اورد که اینبار نشنید»
«دایی از پشت کوبید به یه ماشین،فوری گفتم شاید تقصیر اونه که به جلوش خون نمالیده»
«سعید در جواب سوالی که نوشته بود جرم چیست نوشته بود به یقه ی کثیف لباس و گچداخل کتری سماور و لوله ها جرم میگویند»
«اقا جان گفت بی بی برای مرحله اول باید سیصد هزار تومن بدهیم،بی بی گفت تو نوبتتو به من بفروش من جورش میکنم، اقا جان گفت چطور جورش میکنی پریروز که ازت پول قرض میخواستم که نداشتی،حالا بار هات از گمرک ازاد شده یا دلار ملار فروختی؟»
«اقا جان گفت اسممون برا مکه در امده، بی بی گفت به دلم افتاده بود این روزا یه خبر خوش بهم میرسه،حال کی میریم؟ اقا جان گفت بی بی شما باید پیش محسن بمونید،تازه ما هم شاید نتوانیم برویم و امسال جایمان را به کسی بدهیم»
«راستی برای چی انقد میخوای شوروی نگاه کنی؟برا مسابقات جام جهانی،اونکه چند ماه پیش بود ،برای المپیک،اونکه سال اینده اس،»
«یاد حرف اقای اشرفی افتادم و احساس کردم باید به دستشویی بروم تا مبادا به سرنوشت او دچار شوم از پله ها پایین امدم،نه اقای اشرفی متوجه شد نه منیژه خانم،در دستشویی که بودم صدای اقای اشرفی بلند شد،بچرخان،خوب شد،نه خراب شد،برگردان سرجایش،روم نشد بگوییم در دستشویی هستم،اقای اشرفی گفت خوب شد دستش نزن دیگه،شنیدی یا نه؟هول هولکی از دستشویی بیرون امدم بعد همونطوری پیش اقای اشرفی رفتم،محسن ایول ای که دست به هرچی بزنی طلا بشه»
«بی بی بعضی وقتا یادش میرفت غذا روی گاز است و ضخامت ته دیگ از حجم غذا بیشتر میشد،یکبار هم برایمان فرنی درست کرد که به جای شیر دوغ ریخته بود😅»
«بی بی سر سفره هفت سین چادرش را جلوی صورتش گرفت که به قول خودش علی جان و عروس کبری و ملیحه دلشان هوس نکند»
«"چون در آنجا اصلاً نباید میخندیدیم، همه چیز بیشتر خندهدار شد..." ( روایتِ همیشگیِ من🤦🏼♀️😂 )»
«فکر اشتباهی است که آدم برای اینکه گرسنه نشود، سحری زیاد بخورد و غذا را در کوهانهایش ذخیره کند. البته این نظریه مال بعد از خوردن سحری است و قبل از خوردن سحری، دوباره اعتبارش را از دست میدهد.»
«طبق قانون چهارم نَوۀ مفتخورِ نیوتون، مفتخور هیچوقت از رو نمیرود بلکه فقط از خانهای به خانۀ دیگر خودش را میاندازد»
«من نمدانم این خانهتکانی چی رسمیه که بهجای اینکه خانه مرتب بشه، همه چی غیب مشه!»
«هنوز خودم سرحالم و مِتانم همۀ کارامِ به بقیه بگم برام انجام بِدن.»»
«بعضیها وقتی بهجایی نرسیدهاند آدمهای خوبی هستند؛ اما وقتی بهجایی میرسند، عوض میشوند.»
«سیماخانم مدام از پسرش تعریف میکرد؛ اما وقتی مامان، داییاکبر را مهندس خطاب کرد و به بقیه گفت که او در کیش کار میکرده است، سیماخانم هم یک جمله از پسرش تعریف میکرد و دو جمله از دخترش. میخواست داییاکبر را در تله بیندازد؛ اما خبر نداشت دایی خودش یک تله است!»
«آدم عاشق نباید از چیزی بترسد؛ چه رسد به من که عاشق دو نفرم!»
«توی این زمانه بری تو سیاست یا باید مثل رابینهود باشی که از بالا بگیره به پایینیا بده یا مثل داروغه باشی که از پایینیا بگیره به بالا بده. جفتشم عاقبت نداره!»
«وقتهایی که امتحان داشتم، حتی تماشای برنامۀ تلویزیونی جهاد سازندگی هم خوش میآمد.»
«آدم یک دانه دختر داشته باشه، صد تا پسر نداشته باشه.»
«آقاجان گفت: «ببین پسر جان، درسته که مجردی خوبیهایی داره که متأهلی نداره، ولی متأهلی هم عیبهایی داره که مجردی نداره.»»
«محمد گفت: «بعد از ازدواج، علاقه کمکم خودش پیدا مِشه.» مامان در تأیید حرف محمد گفت: «ها خداییش منم اولِ ازدواج زیاد از علی خوشم نمیآمد، ولی بچههام که یکییکی به دنیا آمدن، دیگه ازش بدم نیامد.» آقاجان که جا خورده بود، به مامان نگاه کرد و گفت: «مخوای سه چهار تا دیگهیَم بیاریم که دیگه کاملاً عاشقش بشی، ها؟»»
«محمد گفت:البته بعضی مردهاهم هستن که روحیه مفت خوری دارن و ممکنه به طمع درآمد،برن و زن پولدار بگیرن. نمیدانم چرا آقاجان و محمد ناخودآگاه به من نگاه کردند.😅»
«محمد گفت:مادرجان به ملیحه بگو ظاهر زیاد مهم نیس اگه پسره پسرخوبی باشه،بعد ازدواج علاقه کم کم بوجود میاد.مادر در تایید حرف محمد گفت:ها،خداییش منم اوایل ازدواج زیاد از علی خوشم نمی آمد،ولی بچه ها که دنیا آمدن دیگه ازش بدمنیامد🫣آقاجان که جا خورده بود بهت زده به مامان نگاه کرد.»
«اتفاقا مایَم چیزایی داریم که خیلیا ندارن.》》بجای اینکه بپرسم 《《مثلا چی چیزا؟》》گفتم:《《اتفاقا بعضی وقتا پشت وانت خیلی بیشتر از توی پاترول و پیکان خوش مِگذره.》》»»
«بیبی و صغرا باجی نمیدانستند آیسییو کجاست برای همین من که نمره ی زبانم امسال خوب شده بود توضیح دادم ترجمهاش یعنی « من شما را میبینم » و احتمالا جایی است که او میتواند دیگران را ببیند اما بقیه نمیتوانند او را ببینند با این جمله رنگ و روی بیبی بیشتر پرید _بِی...! پس داره مثل خدابیامرز حاجی رجب مِشه که الان او مِتانه ما رِ ببینه ولی ما نِمِبینیمش.»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.