ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی مهرداد صدقی
«من که از این باشگاه خوشم نیامد. هر کار میکردم یه پسر پر رو میگفت اشتباه میزنی. میخواستم یه سیلی بزنم زیر گوشش بگم حالا درست زدم؟»
«گوش من هم تیز شده که ببینم خانم فرهمند هم میآید یا نه. بابا با دستپاچگی دنبال گوشیاش میگردد و میگوید: «یه جور استرس دارم انگار دارن میآن خواستگاریم!» بعد هم درحالیکه در جستجوی گوشی از کنار من رد میشود، چشمکی میزند و زیر لب میگوید: «شایدم دارن میآن خواستگاری تو!» به گوشیِ بابا زنگ میزنم. صدایِ آن از توی دستشویی میآید. مامان میپرسد: «تو اصلاً چرا گوشیت رو میبری دستشویی؟» بابا هم با دستپاچگی بیشتری میگوید: «باور کن اونجا از بیکاری، اخبار مخبارا رو میخونم» وقتی میخندم، بابا میگوید: «پسرجان یه روزم ایشالا به سن و سال من میرسی میفهمی چی میگم»»
«از بابا میپرسم: این دفعه خانم شهابی باید برین کمیته انضباطی؟ بابا هم با تظاهر به خونسردی میگوید: آره. ترکیب هی عوض میشه ولی مهم اینه من فیکس تیم ملی تقلبم.»
«کل مکالمه مامان با مادرِ آتنا ده دقیقه بود اما الان یک ساعت و نیم است که دارد همان مکالمه را با جزییاتی تازه برای بابا تعریف میکند. سعی میکنم توجه نکنم اما از همان لحظه بابا و مامان به طور مستقیم و غیر مستقیم میخواهند به من پیام بدهند. مثلاً بابا موقع نماز بعضی جاهای قنوت را عمداً با صدای بلندی میگوید: «ربنا آتنا فیالدنیا حسنه...»»
«بابا آماده میشود اما در لحظه آخر قبل از اینکه عطر مشهدی بزند، هم خودم، هم مامان و هم همه دانشجوها و اساتید دانشگاه را نجات میدهم و به جای آن عطر، از ادوکلن خودم به او میزنم»
«بابابزرگ حالا به شکم دراز کشیده تا پشتش هم آفتاب بخورد. آقا نعیم و بابا در یک اقدام عجیب و نوآورانه، نوبتی به پشت او ضد آفتاب میمالند. بابا میگوید: خدایی هیچجا ایران خودمون نمیشه. الان اگه خارج بود کلی برامون حرف درمیآوردن. بابابزرگ هم میگوید: والا اینطوری که شما دو تا مشغولین تو خودِ ایرانشم حرف درمیآرن.»
«دفاع دوستم که تمام میشود، قرار است سؤال پرسیده شود، بابا بلافاصله دستش را بالا میآورد. دارم سکته میکنم. بابا اتفاقاً یک سؤال بسیار سخت و تخصصی میپرسد و حسابی شوکه میشوم. با نگرانی به دوستم نگاه میکنم. دوستم با خونسردی پاسخ میدهد و بابا هم به او احسنت میگوید. جلسه که تمام میشود از بابا میپرسم: «بابا اون سؤالو از کجا آوردی؟» بابا هم میگوید: «قبل از دفاع دیدم دوستت نگرانه و از سؤالای استاداش میترسه. منم بهش گفتم ازت چی بپرسم که بتونی خوب جواب بدی. اونم همین سؤالو بهم گفت و منم از بر کردم» قبل از اینکه از سالن خارج شویم، یکی از استادها به بابا میگوید: «استاد، راجع به اون سؤالی که با نکته سنجی پرسیدین ....» بابا بلافاصله مرا نشان میدهد و میگوید: «اجازه بدین من جواب این دانشجو رو بدم الان خدمت میرسم». بعد هم در گوش من میگوید: «حامد بدو در بریم!»»
«طوبی خانم میگوید: نمیگم حق نداشتن برن ولی قبلش لااقل باید یه خبر به ما میدادن. الان حس میکنم به ما به چشم پاتریکِ باباسفنجی نگاه میکردن. مامان هم میگوید: همین الان از هر جا باشه شمارهٔ اردوغان رو گیر میآرم بهش میگم دو نفر از مخالفینت اون ور دارن برای خودشون میچرخن. نشونه شونم اینه که ماشینشون پر از نون و ماسته»
«از آنجا که «گیر» از بین نمیرود بلکه از فرد بزرگتر به کوچکتر منتقل میشود، آقا نعیم هم نصف جوجههایی را که من به سیخ کشیدهام، دوباره از سیخ درمیآورد و از یک ناحیه دیگر سیخ را در آنها فرو میکند: «اینا رو باید از اینجا فرو کنی نه از اونجا»»
«برای اون بخش «سابقه تحقیق» که میگفتی از بابات کمک بگیر که سابقه تحقیقش خوبه. برای دختر خالهت که خواستگار آمد، راجع به پسره تحقیق کرد و گفت خوبه معطل نکنین که بهترین گزینه س ولی پسره معتادِ دوگانه سوز از آب در اومد»
«بابا و آقای عطاری به صورت جداگانه دراز و نشست میروند. یعنی آقای عطاری روی زمین دراز میکشد و بابا هم کنارش مینشیند.»
«ضمنا شاید تو دانشگاهتون رفتم از دفتر بپرسم درس مَرسات چطوره بابا اونجا که مدرسه نیست. دانشگاه اصلاً دفتر نداره. پس استادات زنگ تفریح کجا دور هم چای میخورن؟»
«پس ازدواج چی؟ میدونی که مردا به یه سنی که میرسن باید هم خودشون رو بدبخت کنن هم یه نفر دیگه رو»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.