ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی پوریا کریمی
«این روزها، زندگی به گونه ای پیش می رود که القاب و دارایی ارزش آدم ها را مشخص می کند ولی اعمال هیچگونه اهمیتی ندارند.»
— به انتخابِ ناهید
«میدانی جوان، زندگی کردن در این دنیا آنقدر هم که این مردم می گویند بد نیست اما بزرگترین عیبش این است که قسمت زیادی از آن را باید بدون کسانی که دوستش داریم سرکنیم بیشتر لحظه هایش را باید با جای خالی کسانی که می دانیم هیچ وقت قرار نیست آنها را ببینیم پر کنیم و این موضوع گاهی نفس کشیدن را برای آدم سخت می کند»
— به انتخابِ ناهید
«قلب آدم ها هم همیشه همین شکلی نیست. گاهی آنقدر درد می کشد و تحممل می کند که از یک جایی به بعد دیگر پیامی به مغز نمی فرستد به همین خاطر کمتر دردش را احساس می کنی. بعضی شب ها بی خودی دلت می گیرد ولی مغزت نمی داند. الان باید چه خاطره ای را مرور کند؟ میپرسد چته؟ میگویی نمی دانم این مرحله هیچ زمان مشخصی ندارد و ممکن است برای هر کسی و در هر سنی و در هر شرایطی پیش بیاد»
— به انتخابِ ناهید
«میدانی آدم ها خیلی وقت ها با خودشان می گویند کاش اصلا هیچ خانواده ای نداشتیم اینطور هیچ کس کاری به کارمان نداشت و کسی نبود که در زندگیمان دخالت کند اما وقتی در مشکلی غرق می شوند و هیچ راه نجاتی ندارند قبل از هر کسی به یاد خانواده شان می افتند چون می دانند انها تنها کسانی هستند که واقعا می شود روی کمکشان حساب کرد»
— به انتخابِ ناهید
«شاید اگر آدمها میدانستند چقدر رفتنهای بیخداحافظی دردناک است؛بعد از سی سال هم که شده برمیگشتند، خداحافظی میکردند و دوباره میرفتند.»
— به انتخابِ ناهید
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان