ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی لئو تولستوی
««تماشا کن، چه زن تنبلی یا شاید مرده باشه.لباس های شسته اش رو برای عیدم از رو بند جمع نکرده.»»
«او میدانست این اسبی که واسیلی آندره ایچ میخواهد به او قالب کند هفت روبل هم نمی ارزد، حال آن که اربابش آن را بیست و هفت روبل با او حساب میکند و آن وقت او تا شش ماه دیگر رنگ پول نخواهد دید.»
«واسیلی آندره ایچ، که پیدا بود از شیطنت و بازیگوشی ولیعهدش که پشت سورتمه سوار شده بود خوشحال است، گفت:« بپر پایین پدرسوخته..»»
«از پشت سرش صدای نازک بچگانه ای بلند شد:« دایی میکیت ، دایی، آی دایی! ».....«منم تو سورتمه بنشون سواری بده!» نیکیتا گفت:«خوب، بدو بیا، آهو بچه!»»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.