ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی گیل فورمن
«عیبی نداره...اگر بخوای بری.همه میخوان بمونی .من هم میخوام بمونی . توی زندگیم هیچ وقت هیچ چیزی رو این قدر نخواستم.اما این خواسته ی منه؛ می فهمم چرا شاید دلت نخواد.واسه ی همین خواستم بهت بگم که اگر بری ، درکت میکنم .عیبی نداره اگر از پیش ما بری.عیبی نداره اگر دیگه ... نجنگی.»
«شنیده ام گاهی آدم ها از خواب مرگ حرف می زنند . یعنی مرگ چنین حسی داشت؟بهترین و گرم ترین و سنگین ترین چرت بی پایان عالم؟اگر به راستی این طور باشد ، دوست دارم بخوابم. اگر مردن چنین حسی دارد ، اصلا و ابدا از چنین خوابی بدم نمی آید.»
«بعید می دانم دیگر به چنین دنیایی تعلق داشته باشم . بعید می دانم دلم بخواهد بیدار شوم.»
«اما تویی که امشب بودی همون تویی هستش که من دیروز عاشقش بودم . همون تویی هستی که فردا هم عاشقشم.عاشق اینم که هم ظریفی و هم سرسخت، هم ساکتی و هم شمع مجلس .تو پانکی ترین دختری هستی که می شناسم .مهم نیست چه آهنگی گوش می دی یا چی می پوشی.»
«_همه چی دست خودشه. شاید داره تنهایی وقت میگذرونه .شاید دلش می خواد یک کم تنها باشه.باهاش حرف بزنید .بهش بگید هر قدر لازمه، تنها بمونه و عجله نکنه؛اما حتما برگرده .بگید که منتظرش هستید.»
«_ لطفا نمیر. می فهمم چرا دوست داری زنده نمونی ، اما به این فکر کن:اگر بمیری ، توی مدرسه یه دونه از این مراسمای لوس برات میگیرن و همه برات گل و شمع و یادداشت می آرن کنار قفسه ات می چینن.با پشت دست یک قطره اشک رها شده اش را پاک می کند و ادامه میدهد: می دونم از این چیزا بدت می آد.»
«مردم چیزی و باور می کنند که دلشون میخواد باور کنند.»
«مثلا خواسته اند این عبادتگاه مال همه باشد. به دور تا دور عبادتگاه اشاره می کند . روی دیوار یک صلیب آویزان است و یک پرچم با طرح صلیب هم روی میز خطابه انداخته اند. و چندتایی هم نقاشی از مریم عذرا و عیسای کودک در عقب عبادتگاه گذاشته اند.بعد بهیک دیوار دیگر اشاره میکند و می گوید : یه دونه هم ستاره ی داود اون ور گذاشته اند...ولی خب مسلمون ها چی؟چرا جا نماز ندارند اینجا؟یا یه تابلو که نشون بده قبله کدوم طرفه؟بودایی ها و هندو ها چی؟یعنی واسه ی اونا یه عودی یه زنگی یه سنجی چیزی نباید بذارن؟ خوب توی پورتلند تعداد بودایی ها از یهودی ها که بیشتره.»
«کیم می پرد وسط حرفش : بس کن! میا هنوز هست. الکی نا امید نمی شم. الکی خودمو نمی بازم . اگر من جلو خودمو گرفتم ، تو هم باید بگیری.»
«اگر بخاطر خانه ی من نبود ، شاید همان هفته های اول معلوم میشد داستان ما راه به جایی نمی برد . در ان خانه ، پیش خانواده ام ، ما زمینه ای مشترک یافتیم.»
«گفتم نمیدونم خوبه بازم بیام توی اجراهات یا نه. پرسید : چرا نیای ؟ این بار اصلا سعی نگرد آن تلخی و زخم را کتمان کند. گفتم : احساس میکنم مانع میشم از تجربه ت لذت ببری و غرقش بشی.نمیخوام مدام نگران من باشی. آدام گفت از نظرش مشکلی ندارد نگران من باشد ، اما معلوم بود که نه دلش مشکل دارد.»
«وحشت داشتم به اجرا های آدام بروم . مسئله این نبود که حسود باشم. یا اهل اینجور موسیقی نباشم . اجرا هایش را دوست داشتم. وقتی روی صحنه بود ، انگار گیتار دست سومش بود.»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.