ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی انوره دوبالزاک
«✔️قلب ما مثل یک گنج است اگر یک باره آن را خالی کنید، گویی ورشکست شده اید، همانطور که ما به کسی که یک پنی در جیب ندارد هیچ رحم و شفقتی نداریم، متقابلا نسبت به محبتی که بیش از حد خود را آشکار می کند نیز رحم نداریم. بابا گوریو نیز همه چیز خود را داده بود در طی بیست سال ، تمامِ قلب و محبت و عشق خود را نثار آنها کرده و ثروت خود را نیز در طی یک روز به دخترانش بخشیده بود. وقتی که این لیمو خوب فشرده شد و دیگر چیزی برای استفاده نداشت دخترانش او را در فاضلاب انداختند. ص ۷۶»
به انتخابِ آزیتا
«✔️خدای من وقتی که مُردم ، چه کسی برایشان پول تهیه خواهد کرد؟! :( ص ۲۵۹»
به انتخابِ آزیتا
«✔️آنها نمی دانند پا گذاشتن بر جسد مرده پدر، چه معنایی دارد. خدایی در آسمانها وجود دارد و تقاصم را خواهد گرفت. ص ۲۵۶»
به انتخابِ آزیتا
«✔️آنها هرگز نخواهند آمد. دَه سال است که این موضوع را می دانم، گاهی اوقات این حرف ها را به خود می گفتم، اما جرات نداشتم باورشان کنم. ص ۲۵۴»
به انتخابِ آزیتا
«✔️آنها هرگز نخواهند آمد. دَه سال است که این موضوع را می دانم، گاهی اوقات این حرف ها را به خود می گفتم، اما جرات نداشتم باورشان کنم. ص ۲۵۴»
به انتخابِ آزیتا
«✔️دیگر کاری نمی توانستم بکنم ، مگر اینکه مجبور می شدم به دزدی بروم . اما دخترِ عزیزم! اگر به من می گفتی، حاضر بودم برای تو دزدی کنم. ص ۲۲۳»
به انتخابِ آزیتا
«✔️آه ، اگر بنا باشد مرا به جهنم بفرستند. در صورتی که لازم باشد، سهمِ خودم از بهشت را نیز ، به شما دخترانم می بخشم. ص ۲۰۷»
به انتخابِ آزیتا
«✔️فقط یک احساسِ واقعی وجود دارد، و آن عبارت است از؛ دوستیِ یک انسان، نسبت به انسانِ دیگر. ص ۱۵۸»
به انتخابِ آزیتا
«✔️زن ها همیشه در کار خود موفق اند و حتی در بحبوحه ی بزرگترین اشتباهاتِ خود، باز هم قادرند تا بر اوضاع مسلط شوند زیرا خود را به دست احساساتِ طبیعی می سپارند. ص ۱۵۳»
به انتخابِ آزیتا
«✔️دخترم گریه کرد و من حالا از آن با خبر شده ام. آن هنگام که او رنج می کشید من آسوده اینجا نشسته بودم. منی که حاضرم پدر، پسر و روح القدس را بفروشم تا اشکی از چشمانِ هیچ یک از دخترانم فرو نریزد. ص ۱۴۸»
به انتخابِ آزیتا
«✔️عدم پیشرفت در کارها، ما را وادار می کند که قبول کنیم آنچه که فکر می کرده ایم، درست نبوده است. گویی عدمِ موفقیت ، همیشه عظمتِ خواسته هایمان را به رخِ ما می کِشَد. ص ۱۴۶»
به انتخابِ آزیتا
«✔️دلم می خواهد آن سگِ کوچولویی باشم که بر روی زانوانشان نشسته است. با خوشی هایشان زندگی می کنم . محبت من به دخترانم به کسی ضرر نمی رساند، من مردِ خوشبختی هستم. :( ص ۱۱۵»
به انتخابِ آزیتا
«✔️چه چیزی از این زیباتر و بزرگتر است که انسان به زندگی خود نگاه کند و آن را مثل گلِ زنبق سفید و پاک ببیند؟! ص۱۱۲»
به انتخابِ آزیتا
«✔️همه به تقوا اعتقاد دارند، اما چه کسی با تقواست؟! ملت ها از آزادی بتی ساخته اند، ولی کدام ملت در روی زمین آزاد است؟؟! ص ۱۱۲»
به انتخابِ آزیتا
«✔️از زنها بپرسید چه مردی را بیشتر دوست دارند؟ پاسخ روشن است: مردان جاه طلب. مردان جاه طلب، قدرت بیشتری دارند ، خونشان آهنِ بیشتری دارد، قلبشان گرمتر از مردان عادی است و در آن ساعت، زن احساس می کند که خوشبخت تر و زیباتر است. ص ۱۰۲»
به انتخابِ آزیتا
«✔️دنیا لجنزاری است، پس باید سعی کنیم تا آنجا که می توانیم بالای آن زندگی کنیم. ص۷۶»
به انتخابِ آزیتا
«✔️آنها تا این حد سنگدل بودند، چون آنقدر در بدبختی های خود غرق شده بودند که مجالی برای فکر کردن به مصیبتهای دیگران نداشتند. ص۱۷»
به انتخابِ آزیتا
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان