ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی خالد حسینی
«روی تابلویی که بالای میزش بود:زندگی یک قطار است سوار شوید.»
«بابا دیگر بیدار نشد که نشد»
«وقتی دروغ میگویی، چیزی را از خودت میدزدی.»
«آهیی کشید آرام به شانه بابازد .گفت:《زندگی می گذرد》»
«جنگ که نباید شرافت را ازبین ببرد .تازه شرافت را می طلبد.حتی بیشتر از زمان صلح .» بادبادک باز صفحه۱۳۱»
«امروز روز قشنگی است .هیچ هیولایی هم درکار نیست.»
«اگر مردی را بکشی یک زندگی را می دزدی .حق زنش را از داشتن شوهر میدزدی حق بچه هایش را از داشتن پدر می دزدی وقتی دروغ میگویی حق کسی را از دانستن حقیقت میدزدی وقتی تقلب میکنی حق انصاف را می دزدی میفهمی؟»
«اورابه شوخی 《شاهزاده خانوم من 》خطاب می کرد»
«می گویند چشم دریچه روح است»
«از تبعيض بين مرد و زن در ميان افغانیها که به نفع ما مردها بود، کاملاً آگاه بودم. نمیگفتند ديدی مَرده داشت با زنه حرف میزد؟ بلکه میگفتند وای وای! ديدی زنه آن مرد را ول نمیکرد؟ چه چشم سفيد!»
«بابا گفت: «اگر مردی را بکشی، يک زندگی را میدزدی. حق زنش را از داشتن شوهر میدزدی، حق بچههايش را از داشتن پدر میدزدی. وقتی دروغ میگويی، حق کسی را از دانستن حقيقت میدزدی. وقتی تقلب میکنی، حق را از انصاف میدزدی. میفهمی؟» فهميدم. وقتی بابا شش ساله بود، نصفههای شب دزد میزند به خانه پدربزرگم. پدربزرگ که قاضی شريفی بوده، با دزد رودررو میشود. اما دزده با چاقو میزند توی گلويش و او را درجا میکشد ـ از بابا پدرش را میدزدد.»
«شايد بیانصافیست، اما اتفاقی که ظرف چند روز، گاهی حتی در عرض يک روز میافتد، مسير زندگی را به کلی عوض میکند»
«ناراحت شدن از يک حقيقت، بهتر از تسکين يافتن با يک دروغ است.»
«رحیم خان خندهٔ تلخی سر داد. «من و حمیرا در مقابل تمام دنیا قرار گرفتیم. و این را هم بهت بگویم امیر جان، آخر سر همیشه دنیا برنده است. رسم روزگار همین است.»»
«کسی که وجدان ندارد، معرفت ندارد، درد و رنجی هم ندارد.»
«يادم نبود چه ماهیست يا حتی چه سالی. فقط میدانستم که آن خاطره در درونم زنده است، بخشی کوچک و خيلی خلاصهوار از گذشتهای خوب، ردِّ رنگين قلممويی بود بر روی بوم خالی و خاکستری زندگیهايمان.»
«حسن حتی نمیتوانست کتاب اول دبستان را بخواند. ولی فکر مرا از اول تا آخر میخواند. اين موضوع از يک طرف کمی اعصاب خردکن است، ولی از طرف ديگر آرامش خاطر به همراه دارد چون هميشه کسی هست که آدم را درک کند.»
«پسرهايشان میروند کلوپهای شبانه پی عياشی و دوست دخترهايشان را حامله میکنند، بچههای نامشروع پس میاندازند، آن وقت هيچ کس صدايش را درنمیآورد. آه، فقط مردها بايد خوش باشند! من يک غلطی کردم و بلافاصله همه دم از ننگ و ناموس زدند و حالا بايد تا عمر دارم هی به رُخم بکشند.»
«بچهها که کتاب نقاشی نيستند تا با هر رنگی که دوست داری پُرشان کنی.»
«اين که میگويند گذشته فراموش میشود، چندان درست نيست. چون گذشته راه خود را با چنگ و دندان باز میکند.»
«چيز عجيبی بود که کسی قيافه خشک و بیروح علی را خوشحال يا غمگين ببيند، چون فقط چشمهای بادامی قهوهای او بود که از خوشحالی برق میزد يا از غصه پر از اشک میشد. میگويند چشم دريچه روح است. مصداق بارز اين گفته علی بود که احساساتش را فقط از طريق چشمهايش بروز میداد.»
«وقتی مردی را بکشی،حق زندگی را از او دزدیده ای. حق زنش را به داشتن شوهر و فرزندانش را به داشتن پدر دزدیده ای. وقتی دروغ بگویی، حق دانستن راست را از دیگری دزدیده ای. وقتی کسی را فریب بدهی، حق انصاف و عدالت را دزدیده ای. هیچ چیزی زشت تر از دزدیدن نیست.»
«حسن حتی نمیتوانست کتاب الفبا را بخواند، اما همیشه افکار مرا میخواند. این موضوع کمی لج آدم را در می آورد،اما یک جور آرامش هم می بخشید که کسی در کنارت باشد و همیشه بداند چه میخواهی.»
«اما من بیش از همه به خاطر آن دوستش داشتم که همین درختها یخ میزدند و جاده ها را لایه ای از یخ میپوشاند، یخ های بین من و بابا ذوب می شد.دلیل آن هم بادبادک بود.من و بابا در یک خانه، اما در دو حوزه وجودی مختلف به سر میبردیم.بادبادک برش کاغذی نازکی از تقاطع این دو حوزه بود»
«بابا گفت: «هرگاه مردی را به قتل برسانی زندگی را از او میدزدی حق زنش را برای داشتن شوهر میدزدی همچنین حق بچههایش را برای داشتن پدر میدزدی وقتی که دروغ میگویی حق طرف مقابل خود را برای آگاه شدن از حقیقت میدزدی وقتی کسی را گول میزنی آن وقت انصاف و عدالت را از او میدزدی میفهمی؟»»
«بهتر است از حقیقت صدمه ببینی تا اینکه دروغی تو را تسلی دهد.»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.