ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی فتانه حاجسیدجوادی
«عشق، وقتی با خیال قاطی شود، میتواند آدم را به جایی برساند که چیزی را ببیند که شاید اصلاً وجود نداشته باشد؛ تصویری که خودش از محبوب ساخته، نه آنچیزی که واقعاً هست»
«گاهی آدم از ظاهر و حرفهای زیبا عبور میکند و تازه میفهمد آنچه برای زندگی لازم است، فقط دوستداشتن نیست؛ انسانیت، آرامش، احترام و قابلاعتماد بودن هم هست»
«هنوز جسمم جوان بود و با روح خستهام جدال میکردم:(»
««دلم میخواهد بدانی که شب سراب نیرزد به بامداد خمار»
«دل میرود ز دستم، صاحبدلان خدا را دردا که راز پنهان، خواهد شد آشکارا»
«نمیدانم. از قاجار هیچ نمیدانم. از رضاخان هیچ نمیدانم. از دنیا غافل بودم سودابهجان. چون عاشق بودم. هرکه خواهد گو بیا و هرکه خواهد گو برو. جهان میخواهد زیرورو شود. میخواهد نشود. چه اهمیتی دارد؟ فقط او بماند. مگرنه؟»
««اینقدر مظلوم نباش. اینقدر با آدم نانجیب نجابت نکن محبوبه. از چشمان این زن شرارت میبارد. نجابت زیادی هم کثافت استها!... از من گفتن بود.»»
«ولی فقط دلم نبود که او را میخواست. قطره قطره خونم بود. بند بند وجودم بود. تک تک سلولهایم بودند و تنها مخالف در سراسر بدنم، مغز بیچارهام بود»
«گفت: «من این همه یادگاری به تو دادهام. زلفم را... خون تنم را... تو به من چه یادگاری میدهی؟» گفتم: «اوّل که من به تو یادگاری دادم؟» تعجّب کرد: «چه یادگاری؟» «دلم را.»»
«گفت: «من این همه یادگاری به تو دادهام. زلفم را... خون تنم را... تو به من چه یادگاری میدهی؟» گفتم: «اوّل که من به تو یادگاری دادم؟» تعجّب کرد: «چه یادگاری؟» «دلم را.»»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.