ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی آکسی اوه
«برادر بزرگم سانگ می گوید اعتماد بدست آوردنی است ؛ اگر به کسی اعتماد کنی ، انگار خنجری به او بدهی تا تو را زخمی کند . اما برعکس ، برادر کوچکم باور دارد که اعتماد ، ایمان می ماند ؛ که اعتماد کردن به کسی یعنی ایمان داشتن به الهه انسان ها و جهانی که آن ها را شکل داده است .»
«دوستت دارم . منتظرم بمون ، اون جایی که خشکی به دریا می رسه .»
«عشقی که به کودکان داده شده و از اون ها دریافت میشه از قدرتمندترین عشق های دنیاست»
«هیچ الهه ای محبوب تر از کسی نیست که از بچه ها محافظت میکنه»
«از نظر من هیچ کاری نکردن قربانی شدن وحشتناکی است .»
«این که جایی نیست که بتونی از بخشش فرار کنی . مخصوصا از طرف اون هایی که دوستت دارن .»
«مادر بزرگم همیشه می گفت تنها حرف هایی که به آن ها باور دارم حرف هایی هستند که می توانند به من صدمه بزنند .»
«تو ادعا میکنی که خدایان باید انسان ها رو دوست داشته باشن و ازشون مراقبت کنن. من با این مخالفم .به نظر من عشق نباید خریدنی یا به دست آوردنی یا حتی دعا کردنی باشه ؛ باید رایگان داده بشه .»
«دقیقا انسان ها فکر میکنن دنیا حول محور اون ها می چرخه ؛فکر می کنین رودخونه ها مال شماهاست ، آسمون و دریا مال شماهاست . شماها فقط یه بخش کوچیکی توی این دنیای بی نهایت هستین و به نظر من ، اون بخشی هستین که مثل آفت بقیه رو نابود میکنه .»
«سرزمین اشباح جایی وسیع و جادوییه ، اما بزرگترین شگفتی اون ، شهر خدای دریاست . بعضی ها میگن خدای دریا یه پیرمرده . بعضی ها میگن تو بهار جوونیه . بلند قامت عین درخت با ریشی به سیاهی ذغال . و بعضی ها هم بر این باورن که حتی ممکنه خودش هم یه اژدهایی باشه که از باد و آب درست شده . اما خدای دریا به هر شکلی که باشه ، خدایان و اشباح باز هم ازش اطاعت می کنن. چون اون خدای خدایان و فرمانروای فرمانروایانه .»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.