ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی ژوزه مائورو ده واسکونسلوس
«آزادی، بالهایت را بر سر ما بگستران"»
«منتظر چیزی نیستم. اینطوری ناامید هم نمیشوم.»
«چنان غم بزرگی در چشمهایش داشت که حتی اگر میخواست، نمیتوانست گریه کند.»
«رنجیده بودم، دیگر دلم نمیخواست حرف بزنم. حتی دیگر میلی به آوازخواندن نداشتم. پرندهای که درونم آواز میخواند پر زد و رفت»
«زیستن به زحمتش نمیارزد.»
«حالا، واقعا میفهمیدم درد کشیدن یعنی چه. درد کشیدن، کتک خوردن تا دم مرگ نبود؛ زخمی کردن پا با تکه شیشه شکسته و بخیه زدن در درمانگاه نبود. دردکشیدن، این چیزی بود که قلب را میشکست و از آن میمردیم بی آنکه بتوانیم رازمان را با کسی درمیان بگذاریم.»
«اشکالی ندارد. میکشمش. - چه گفتی بچه جان؟ پدرت را میکشی؟ - بله. این کار را میکنم. شروع کردهام. کشتن نه به این معنا که هفت تیر بوک جونز را بردارم و بنگ! نه. با دوست نداشتناش، او را در قلبم میکشم. و یک روز خواهد مرد.»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.