ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی مسلم عباسپور
«اکنون مرگ، برایم شادی ست، اگر پرواز تو تا خدا باشد بی شک مرگ، رقصیدن جاودانه است.»
«چون جان تو می ستانی چون شکر است مردن / با تو زجان شیرین شیرین تر است مردن»
«مرگ اگر مرد است آید پیش من / تا کشم خوش در کنارش تنگ تنگ / من از او جانی برم بی رنگ و بو/ او ز من دلقی ستاند رنگ رنگ»
«هر که مرا شناخت آهنگ من کند و هر که مرا خواهد ، مرا جوید و هرکه مرا جوید ، مرا یابد و جز من هیچ نگزیند.»
«من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو / پیش من جز سخن شمع و شکر ، هیچ مگو / سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو / ور از این بی خبری ، رنج مبر ، هیچ مگو / دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت / آمدم ، نعره مزن ، جامه مدر ، هیچ مگو / گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم / گفت آن چیز دگر نیست دگر، هیچ مگو»
«شرح این هجران و این خون جگر / این زمان بگذار تا وقت دگر / آرزو می خواه لیک اندازه خواه / برنتابد کوه را یک برگ کاخ / حرف و صوت و گفت را برهم زنم / تا که بی این هر سه با تو دم زنم»
«نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم؟! / در این سراب فنا چشمه ی حیات منم / و گر به خشم روی صد هزار سال ز من/ به عاقبت به من آیی که منتهات منم / نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی! که نقشبند سرا پرده ی رضات منم»
«مرا دیگر نمی یابی، نمی بینی. لن ترانی بر خوان . از جسم من دست بشوی.»
«شد ز غمت خانه ی سودا دلم / درطلبت رفت به هر جا دلم / در طلب زهره رخ ماهرو / می نگرد جانب بالا دلم / آه که امروز دلم را چه شد؟! / دوش بخ گفت ست کسی با دلم / از طلب گوهر گویای عشق / موج زند موج چو دریا دلم / گر نکنی بر دل من رحمتی / وای دلم ، وای دلم ، وا دلم /»
«رفتی و ز رفتن تو من خون گریم / وز غصه افزون تو ، افزون گریم»
«اوست نشسته در نظر ، من به کجا نظر کنم؟ / اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم ؟»
«گر رود دیده و عقل و خرد وجان تو مرو / که مرا دیدن تو بهتر از ایشان تو مرو/ تو مرو گر بروی جان مرا با خود بر / ور مرا می نبری با خود از این خوان ، تو مرو»
«آن دلبر عیار جگرخواره ی ما کو؟ / آن خسرو شیرین شکرپاره ی ما کو؟ / از فرقت آن دلبر دردی است در این دل / آن داروی درد دل و آن چاره ی ما کو؟»
«ای غایب از نظر به خدا می سپارمت / جانم بسوختی و به دل دوست دارمت»
«خنک آن قمار بازی که بباخت هرچه بودش بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر»
«بیا تا عاشقی از سر بگیریم جهان خاک را در زر بگیریم بیا تا نوبهار عشق باشیم نسیم از مشک و از عنبر بگیریم»
«خیز که امروز جهان آن ماست جات و جهان ساقی و مهمان ماست»
«توحید نه آن است که او را یگانه دانی، توحید آن است او را یگانه باشی.»
«تو مرا جان و جهانی ، چه کنم جان و جهان را؟ تو مرا گنج روانی ، چه کنم سود و زیان را؟ ز وصال تو خمارم ، سر مخلوق ندارم چو تو را صید و شکارم چه کنم تیر و کمان را؟»
«جهنمت مرا خوشتر است از بهشتت اگر این بندگان دین فروش و جاهلان مقدست آنجا باشند.»
«ابلیس را گفتند : دوست ترین تو کیست؟ گفت : مومن بخیل. گفتند : و دشمن ترین تو کیست؟ گفت : فاسق سخی.»
«درد زاییدن معرفت را بهر ایمان می باید کشید.هر کس را بدی درد ، حاجت و شوق نباشد، حلاوت اسرار عالم ماورا در کام منکران ، مرارت و تلخی ست.»
«این سفر وجود آدمی ، سفری بس شگفت است و دور و دشوار! هر چیز را یک بار زادن است الا آدمی.»
«آدمی را جهت مقصودی آفریدند،تا خود را بداند که از کجاست ومرجع او کجاست؟»
«می خواست تا نشانه ی لعنت کند مرا کرد آنچه خواست , آدم خاکی بهانه بود!»
«ابلیس اشک هایش را با خشم پاک کرد و با غروری مجروح گفت : بس است! برای تو و آدمیان که بد نشد! وجود من است که شما را پله پله در نردبان تعالی بالا می برد! مخالفت با من موافقت بالا بردگی شما تا خداست.»
«چه کنیم ما این جماعت را؟! دست دلجویی بر دلشان می نهیم به کینه می نگرندمان! دست دوستی بر دست هاشان گذاریم به لطف ، به تعصب می رانندمان! پای مدارا در میان می نهیم ، به دشنام های تلخ ناروا می ستایندمان!»
«دیندار دین عشقم و هرجا که حاملان آن روند با آنان خواهم رفت چون دین و ایمانم دین عشق است.»
«اگر به تماشای پاکی و نیکی خود مشغول نباشی، و آن خیانت های پنهانی را پاک کردن گیری، این پاکی و نیکی که داری بیشتر شود»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.