ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی مهدی فرجی
«احساس غربت میکنی وقتی که شوقی نیست حتی اگر یک عمر جایی منزلت باشد»
«درد اگر هست برای دل هم میگوئیم در وجود خودمان است دوای خودمان»
«من و تو با همه شهر تفاوت داریم دیگران را نگذاریم به جای خودمان»
«خوب و بد هر چه نوشتند به پای خودمان انتخابی است که کردیم برای خودمان این و آن هیچ مهم نیستند چه فکری بکنند غم نداریم، بزرگ است خدای خودمان بگذاریم که با فلسفهشان خوش باشند خودمان آینه هستیم برای خودمان ... دیگران هرچه که گفتند بگویند، بیا خودمان شعر بخوانیم برای خودمان»
«عصرانهی بی انتهای چای و لبخند این بزم را تا آخر شب می کشانم»
«آن قَدَرها مرد هستم تا بمانم پای تو میتوانم مایهی-گهگاه-دلگرمی شوم»
«یک آسمان اگر چه به رویم گشوده اند من راضیام که در قفسی جز تو نیستم»
«بعد از چهقدر این طرف و آن طرف زدن فهمیده ام که در هوسی جز تو نیستم»
«فکرش نباش مال کسی جز تو نیستم دیگر به فکر همنفسی جز تو نیستم»
«آسمان برف برف میبارید روسری باد را تکان میداد شب سرد و گرفتهی تهران با تو آغاز داستان می شد»
«بعد از این، مرگ نفس های مرا میشمرد فقط از این نگرانم که تو تنها بشنوی»
«گرهی عشق تو را هیچ کسی باز نکرد تو خودت خواسته بودی که معما بشوی»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.