ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی شری لاپنا
«رابطهٔ آنه با والدینش قدری پیچیده است. وقتی با آنها کار دارند، مارکو همیشه میگوید که رابطه آنه با خانوادهاش عادی نیست. شاید اینطور باشد، اما آنها تنها والدینی هستند که آنه دارد. آنه به آنها نیاز دارد. تمام سعیاش را میکند، هر چند خیلی ساده نیست.»
«مارکو حس میکند در خانهٔ خودش غریبه است.»
«کار همیشه بالا و پایین داره. نباید تسلیم شد، باید مقاومت کرد و بحران رو پشت سر گذاشت.»
«برای هر چیزی دلیلی هست،»
«همه نقش کسی را بازی میکنند، هیچکس خودش نیست. همهٔ دنیا بر پایه دروغ و فریب ساخته شده است»
«انگار این اتفاقات برای کسی غیر او افتاده است. حس عجیبی دارد، مثل جدا شدن روح از جسم، انگار هم روی پلهها ایستاده و نگاه میکند و هم صحنه را از بالا و کمی متمایل به چپ تماشا میکند.»
«ترس و اندوه مغز او را از کار انداخته است.»
«وانمود کردن به اینکه حالش خوب است، برایش خستهکننده شده.»
«آنه دیگر هرگز به خانه باز نخواهد گشت. من تنهای تنها هستم.»
«این لحظهٔ حساسی بود که بازگشتی نداشت.»
«فکر میکند زندگی برای پولدارها چقدر آسانتر است.»
«آن روزها فقط عشق را میشناخت؛ اما حالا هیچ کس و هیچ چیز را نمیشناسد.»
««همیشه آسون نیست، باید محکم باشی و روزهای سخت رو پشت سر بذاری.»»
«تقریبآ هر کاری از آدمها برمیآید.»
«اگر اخلاق زیر پا گذاشته شود و آسیب رساندن به دیگران مهم نباشد، خیلی راحتتر میشود پولدار شد.»
«تا به حال اینقدر خوشحال نبوده است که الان هست. میخواهد این لحظه را نگه دارد و برای همیشه به خاطر بسپارد.»
«هیچکس تا ابد در سن بیست و دو سالگی نمیماند. آدم بزرگ میشود و همه چیز تغییر میکند.»
«شاید این یه جور قدرت باشه که بتونی وانمود کنی از کسی نرنجیدی.»
«همه چیز از یک مهمانی شامآغاز میشود... رمانی معمایی درباره ی یک زوج جوان و همسایه شان که ظاهرا با هم دوست اند.رمانی مملو از دروغ ها،خیانت ها و رازهای میان زن و شوهر ها...»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.