ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی محمود دولتآبادی
«روزم چون روز دیگران میگذرد؛اما شب که درمیرسدیادهاپریشانم میکنند،چه اظطرابی! روزم رابه سرمیبرم اما...شبانگاه من وغم یکجامیشویم...هماناعشق درقلب ماجایافته وثابت است؛چنان چون پیوست انگشتان بادست!»
«ای آدم ...زیبایی یک وصف است،یک صفت،تووصف وصفت نبودی،تومعنا....نه!توخود حیات بودی.نفس تو،نفس تو،نفس های تو...»
«نمی دانم؛ اما چه درهم و پیچ و گره خورده است درونم، و چه زوزه های خوار شده ای را می شنوم، و چه ناتوانمندی غریب و کشنده ای حس میکنم از بابت آن چه عقل نامیده می شود...»
«حالا غزلی بخوان، غزلی بخوان برایم. دلم برای صدایت تنگ شده است. چه دراز زمانی است که تو را ندیده ام و صدایت را نشنیده ام.بیش از چهل ساعت، اکنون غزلی بخوان...»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.