ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی ژان بروله (ورکور)
«آن روز آموختم که اگر کسی بداند دستها را چگونه باید دید، درخواهد یافت که آنها هم مثل چهرهٔ آدمی ــ و حتی بهتر از آن ــ پرده از عواطف و احساسات برمیدارند، زیرا دست چندان به اختیار شخص نیست.»
««اینک احساس میکند که دستانش آلوده است به خون کشتههای پنهانش. در نکوهش عهدشکن از هر سو هر دمی شورشی میشود برپا. سپاه که فرمان میبَرَد از او فرمان میبرد و بس، بیهیچ عشق. اینک او میبیند، نام بلندش چه فراخ افتاده بر اندامش همچون جامهٔ غولی بر تن گورزادی دزد.»»
«"میخواهید کارشان را بسازید؟ برای همیشه؟" جواب داد: "مسئلهٔ مرگ و زندگی است. قدرت تنها به کار فتح میآید و بس، نه به کار ادامهٔ سلطه. برای حفظ حاکمیت بر دیگران ارتش به هیچ نمیارزد و ما این را خوب میدانیم." من سرش فریاد کشیدم: "اما نه به قیمت روحشان! نه به این قیمت!" جواب داد: "روح هرگز نمیمیرد. تجربهٔ گذشته را دارد. باز از خاکستر خود زاده میشود. ما از همین حالا باید برای هزار سال دیگر بنیاد کنیم. پس اول باید ویران کرد."»
«وقتی احساسات کسی را جریحهدار میکنم، حتی اگر دشمنم باشد، خودم هم آزرده میشوم.»
«فرمانروایی که از عشق مردمانش محروم باشد چیزی نیست جز مترسکی مفلوک. همین...»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.