ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی فیودور داستایفسکی
«شبهای روشن» روایت مردی تنها و خیالپرداز است که در شبهای سنپترزبورگ با دختری آشنا میشود و در چند شب کوتاه، تجربهای از عشق، امید و دلبستگی را از سر میگذراند؛ تجربهای که شاید تمام عمر در انتظارش بوده است. داستایفسکی در این داستان کوتاه، از تنهایی آدمهایی میگوید که بیشتر در جهان رؤیاهایشان زندگی میکنند تا واقعیت؛ از عشقهایی که گاهی کوتاهاند، اما اثری ماندگار بر جای میگذارند. چیزی که از کتاب با من ماند: گاهی یک نفر فقط چند شب در زندگیمان حضور دارد، اما خاطرهاش تا سالها در تمام شبهای تنهاییمان باقی میماند.
به نظرم شبهای روشن، داستان آدمیه که برای چند شب طعم زندگی واقعی رو چشید و بعد مجبور شد دوباره به دنیای تنهایی خودش برگرده، واقعا ارزش خوندن داره نویسنده خیلی عالی تضاد تصور و خیال ما از زندگی و واقعیتش رو نشون میده .
چیزی که خیلی دوست داشتم این بود که داستایفسکی عشق رو خیلی رؤیایی و بینقص نشون نمیده بیشتر نشون میده گاهی آدم به تصویری که از یک نفر توی ذهنش ساخته دل میبنده، نه لزوماً به خودِ اون آدم. این بخشش برای من از خودِ ماجرای عاشقانه جذابتر بود
تلخترین تنهایی، تنها بودن نیست؛ این است که کسی را پیدا کنی که بتوانی با او خودت باشی، اما نتوانی او را برای همیشه داشته باشی.
میدانی؟ بعضی وقتها ما از بعضیها تنها به خاطر این که با ما توی یک دنیا زندگی می کنند خوشمان می آید. من از تو خوشم میآید چون همدیگر را شناختیم
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.