ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی نینا بربروا
«بهراستی،میتوان از بزرگواری صحبت کرد وقتی فقر و حقارت آن را حقیقتاً غیرممکن میسازد؟»
«میدانید، سردترین مردان، با قلبی از سنگ، دلش میخواهد محبوبش قادر باشد با خدا حرف بزند و آن را به بچههایش یاد بدهد.»
«- پسانداز میکرده! پساندازمیکرده! کی فکر میکرد اینقدر دوراندیش باشد؟ چهطور جلوی خودش را میگرفت؟ نه پالتوی گرمی،نه تعطیلاتی، خب اینطوری پسانداز میشود...عین فرانسویها! چهطور به همچین روزی افتادی؟ ای خدا، نسل جدید ماشین است، انسان نیست! نه شوری، نه دیوانگیای، فقط منطق ، فقط حساب... ماها بلد بودیم چهطور زندگی کنیم، به فردا فکر نمیکردیم، هرچه درمیآوردیم به باد میدادیم. معنی صندوق پسانداز را نمیدانستیم! امروز جوانها به فکر روزهای سختی هستند... من به سن تو ، تو سرم فقط دیوانگی داشتم!»
«انگار در تاریکترین و حیوانیترین سالهای زندگیام ، زیبایی و شعر جهان درحالی که همچون رعد میگذشت ، گوشه چشمی به من انداخته بود.»
«وقتی بیگانهای آنقدر به ما نزدیک میشود که قلبمان را تا ابد تحت تاثیرقرار میدهد، مُهر خود را بر آن میزند و ردی فراموشناشدنی به جا میگذارد.»
«به نظرم میرسید که این رویا روزی تحقق خواهد یافت، تنها به ایتالیا خواهم رفت، به جنوا، به رم... برای چه کار؟ برای دیدن آنچه هرگز ندیده بودم.»
«چهکار بدی از من سر زده بود؟ چرا، بدون آنکه جرمی مرتکب شده باشم، نه سال از زندگیام را سرپا، اتو در دست، جلوی میز اتوکشی گذراندم؟ روزهای اول، وقتی به خانه بازمیگشتم از ناتوانی در درک سرنوشتم اشک میریختم. اما سرانجام روزی از گریستن دست برداشتم، به این نتیجه رسیدم که دیگران حق دارند: کاری داشتم تمیز و پابرجا، مدارک قانونی و حقوقی که زندگی مناسبی را برایم تامین میکرد. با در نظر گرفتن این که نه سواد داشتم، نه زیبایی و نه استعداد، چیز بیشتری میتوانستم انتظار داشته باشم؟»
«از تنها ماندن، از یتیم ماندن هراس به دل راه نده. همچون پرنده، همچون باد زندگی کن.»
«ما بلایای بسیار از سر گذرانده بودیم. از هیچ چیز نمیهراسیدیم و مصیبتهای دیگری نیز در پیش داشتیم .دعاها را فراموش کرده بودیم. زندگی امیدها را از ما ستانده بود. دعاها و امیدها از میانمان رخت بربسته بودند، بیبازگشت.»
«از آغاز شب خیلی گذشته بود، ولی انگار پایانی نداشت.»
«ـ من هیچکس را ندارم که همهی حرفهایم را بهش بگویم. ـ من که دوست دارم یککسی باشد که بتوانم همه چیزم را بهش بگویم، تو چی؟ به نظرم رسید الان است که با یک شوخی،با یک خوشمزگی خودش را از شر این گفت و گو خلاص کن، ولی باز جدی شد. گفت: به من میتوانی همه چیزت را بگویی. ـ آره ، پس تو هم باید همین کار را بکنی. ناگهان دستش را از زیر پتو به طرف من دراز کرد و انگشتانم را به نرمی فشرد.با صدایی تقریبا بلند گفت: چرا بزرگتر نیستی،ساشا؟اگر بزرگ بودی،نزدیکترین دوستم بودی، بهترین دوستم. بیحرکت ماندم.نفسم بند آمده بود. ـ الان چی؟ ـ الان، اول تاتا و لیودا هستند،و تو بعد،با فاصلهی زیاد بعد از آنها. شاید اینطوری بهتر باشد،نمیدانم. در زندگی لحظاتی هست که آدم به دوست احتیاج ندارد.»
«شب به نظر بیانتها میآمد و روز از آن هم طولانی تر: اولِ شب میخوابیدیم و در روشنایی شدیدِ ماهِ مه از خواب برمیخواستیم.»
«چیزی داشتیم شبیه خانواده، جدالی برای زندگی.»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.