ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی مصطفی مستور
«میگفت: عشق در ذات خود شکننده و موقتیست و اگر ما زندگی خود را روی آن بنا کنیم کل زندگی شکننده خواهد شد»
«من مال باخته ام. البته چیزی رو باخته م که مال نیست. کاش مال من بود.»
«میخواست بداند قبل از عید میروم اهواز یا نه. گفتم :«سعی میکنم حتما بیام.» دروغ میگفتم.»
«سوار تاکسی که شدم احساس کردم مثل کاغذ تورنسل دارم تغییر رنگ می دهم. از معلم فیزیک به قاتلی تمام عیار.»
«از بچگی وقتی از چیزی یا کسی عصبانی می شدم میرفتم گوشه ای می خوابیدم. انگار خواب دنیایی بود پشت این دنیا . دنیای ساکتی که هیچ ربطی به این دنیا نداشت و تنها مال من بود ، نه هیچ کس دیگر.»
«توی این دنیا از زن های خوشگل باید بیش تر از هر چیز دیگه ای وحشت کرد ، نه به خاطر خود زن ها، بلکه به خاطر چیزی که ما از اون ها می سازیم.»
«اگر میخواهی دیده شوی، باید خودت را آتش بزنی.»
«اتفاقا به عقیده ی من ازدواج بیش تر نوعی تکثیر غم بود تا تقسیم شادی.»
«گفت: تازه از استرالیا اومده بود و اقتصاد درس می داد . گفت پول مثل آهن ربا می مونه و تقریبا همه ی چیز های خوب توی این دنیا یه جورایی از جنس آهن اند. ..... اگه جیبت چاق باشه پرستو ها خودشون مثل براده های آهن پرواز میکنن و می آن سراغت. .... گفت: Do you agree? معلوم بود که با او موافق نبودم. من حاضر بودم همه ی اسکناس های دنیا را برای پرستو آتش بزنم.قسم میخورم.»
«پول مثل اسید میمونه.هر چیز سختی رو آب میکنه. هر « نه » ای رو تبدیل می کنه به «آره» و هر «آره »ای رو تو سه ثانیه میکنه «نه». ..... رابطهی خونیِ بین دو برادر یا پدر و پسر یا خواهر و برادر با یه قاشق از اون اسید یهو دود میشه میره هوا.»
«پرستو برای من مثل نان بود.مثل متفورمین و انسولین بود برای بیمار دیابتی. من نه فقط پرستو که هر چیز مربوط به او راهم دوست داشتم.»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.