ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی اشتفان بریس
«می بینی! منظور من هم همین بود. ما تازه یاد می گیریم روی پا بایستیم، اون می خواد شروع به دویدن کنه.»
به انتخابِ هنگامه
«او گاهی مرا یاد ژول ورن می انداخت، که قبل از اختراع موتور سوختی دربارهٔ موشک های فضایی نوشته بود.»
به انتخابِ هنگامه
«باید از اشتباهاتت یاد بگیری.»
به انتخابِ هنگامه
«دکتر هوپپه با همان لحن ادامه داد: « خدا هرگز به چنین کاری دست نمی زد. خدا هرگز سعی نکرده که از دو موجود نر یا دو موجود ماده فرزندی پدید بیاره بنابراین من خدا رو وادار به بازنگری نکرده ام.»»
به انتخابِ هنگامه
«شما خدا را به بازنگری واداشته اید.»
به انتخابِ هنگامه
«او از زمانی که تحقیقات دکترا را آغاز کرده بود، هدفش همیشه پدید آوردن زندگی بود. چالش در این جا بود. او باید دربارهٔ زندگی تصمیم نهایی را می گرفت نه دربارهٔ مرگ.»
به انتخابِ هنگامه
«خدا می ده و خدا می گیره ویکتور. اما نه همیشه. گاهی ما هم باید کاری بکنیم، این همیشه یادت بمونه»
به انتخابِ هنگامه
«اعتماد. این کلمه دوباره به دهنش هجوم آورده بود. مادر روحانی هرگز اعتماد ویکتور را جلب نکرده بود؛ و خودش هم همینطور. وقتی به مادر روحانی خیره شده بود و به حرف های او گوش می داد این نتیجه ای بود که به آن رسیده بود. پس برای همین ویکتور هرگز حرف نزده بود. و چون حرف نزده بود جزو عقب مانده ها به شمار آمده بود. فقط به همین خاطر.»
به انتخابِ هنگامه
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان