ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی فیودور داستایفسکی
چیزی که دوست داشتم این بود که شخصیت اصلی واقعاً آدمِ عجیبیه؛ همزمان میفهمی بعضی تصمیمهاش اشتباهه و باز میبینی خودش رو به همون سمت میکشونه. فضای قمار هم این وسواس و بیمنطقی رو خوب منتقل میکنه. اینکه آدم گاهی میدونه داره به خودش آسیب میزنه ولی باز هم ادامه میده.
بهتره قبل از شروع یک کتاب یه خلاصه ی کوتاه در موردش بخونین تا بهتر باهاش ارتباط بگیرین😊
«قمارباز» فقط درباره قمار نیست؛ درباره آدمیست که چیزی را میخواهد، حتی وقتی میداند همان خواستن میتواند نابودش کند. داستایفسکی در این رمان، مرز باریک میان امید و توهم، عشق و وابستگی، و آزادی و اسارت را نشان میدهد. چیزی که از کتاب با من ماند، این بود: گاهی آدم به چیزی قمار نمیکند که دوستش دارد؛ به چیزی قمار میکند که فکر میکند بدون آن نمیتواند زندگی کند.
این کتاب رو میشه توی یه جمله خلاصه کرد و همیشه به یاد داشت: تمام زندگی و حياتم را بهقمار گذاشته بودم!
ترجمه سنگین وگاهی گنگ جالب بود.
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.