ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی روزبه معین
راستش من خیلی دوسش نداشتم،نسبت به شهرتی که اون موقع داشت خریدم،اما قلم نویسنده رو دوست نداشتم
حسم به این کتاب دقیقا به اندازهی امتیازی که بهش دادم هست. نه اونقدر خوب (به نسبت اسمی که بین کتابخونها داره) نه اونقدر بد (جوری که ازش نقد میشه) اگه داستانهای احساسی و پرطمطراق دوست دارین گزینهی خوبیه. کتابی بود که بیشتر ازین که واقعا عمیق باشه میخواست عمیق به نظر برسه. شخصیتها خوب پرداخت نشده بودن.
به نظرم کتاب ایدههای جالبی داره، ولی اجرای خیلی متوسطی داره. شروعش برای من جذابتر از ادامهی کتاب بود کنجکاو میشی بفهمی این آدمها و اتفاقها به کجا میرسن، اما هرچی جلوتر میره، بیشتر احساس کردم نویسنده میخواد با جملههای خاص و اتفاقهای عجیب، تأثیر احساسی ایجاد کنه. به نظرم یکی از ایرادای اصلی کتاب اینه که خیلی جاها بیشتر دنبال جملههای قشنگ و تأثیرگذاره تا اینکه خودِ داستان رو خوب جلو ببره. بعضی جملهها همون لحظه قشنگن و آدم دلش میخواد هایلایتشون کنه، ولی وقتی به کل کتاب نگاه میکنی، میبینی خیلیهاشون عمق خاصی ندارن و چیز زیادی به داستان اضافه نمیکنن. یه جاهایی حس میکردم نویسنده بیشتر میخواسته یه جملهی موندگار بسازه تا اینکه یه اتفاق یا شخصیت رو درست دربیاره.
قهوهی سرد آقای نویسنده برای من پر بود از جملههای زیبا و تأثیرگذار؛ جملههایی که من را وادار به خواندن کتاب کرد. اما متأسفانه خودِ داستان، آنطور که انتظار داشتم پیش نرفت و نتوانست به اندازهی زیباییِ جملاتش مرا با خود همراه کند.
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.