ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی جورج اورول
«حیوانات از پنجره به خوک ها و بعد به آدم ها ، و از آدم ها به خوک ها ، و دوباره از خوک ها به آدم ها نگاه می کردند، ولی دیگر نمیتوانستند تشخیص دهند که خوک کدام است و آدم کدام.»
— به انتخابِ رسا
«حتی سرشان را هم از روی زمین بالا نمی آوردند و نمی دانستند باید از خوک ها بیش تر بترسند یا ازمهمانان آدمیزاد.»
— به انتخابِ رسا
«گهگهاه حیوانات سالخورده در خاطرات مبهم خود کندوکاو میکردند و می کوشیدند بفهمند که در روزهای اولیه ی «قیام» ، که جونز را تازه بیرون کرده بودند، حال و روزشان بهتر از حالا بود یا بدتر. اما یادشان نمی آمد.»
— به انتخابِ رسا
«به نظر می آمد مزرعه ثروتمند تر شده است ، بی آنکه خود حیوانات را ذره ای ثروتمند کرده باشد-البته به استثنای خوک ها و سگ ها.»
— به انتخابِ رسا
«وقتی می دیدند ناپلئون، یک چهار پای تمام عیار ، به ویمپری امر و نهی می کند که روی دوپا می ایستاد، به خود می بالیدند.»
— به انتخابِ رسا
«کلوور گاهی به او هشدار می داد که مراقب باشد و بیش از حد از خودش کار نکشد، ولی باکسر هیچ وقت گوش به حرف او نمی داد . دو شعار او، « بیش تر کار میکنم» و « همیشه حق با ناپلئون است » ، در نظرش دوای هر دردی بود.»
— به انتخابِ رسا
«سرتاسر آن سال حیوانات مثل برده کار کردند. ولی از کارشان راضی بودند و از هیچ فداکاری و کوششی مضایقه نکردند، چون خوب می دانستند که هرکاری می کنند برای مصالح خودشان و نسل های آینده ی همنوعانشان است ، نه به نفع یک مشت انسان غارتگر و مفت خور.»
— به انتخابِ رسا
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان