ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی ابن فریدون شاه ختایی
«به گوشم نالهء وصل از در و دیوار می آید * دلم هم می تپد البته امشب یار می آید»
«ای آن که زبان بی زبانان دانی * احوال دل شکسته بالان دانی * ور خوانمت از سینه سوزان شنوی * ور دم نزنم زبان لالان دانی *»
«وصالت خواهم و دانم که این کار * نه کار تو نه کار آسمان است»
«رفتی از چشم و خیال تو نرفت از یادم * من که با یاد توام کی از تو دور افتادم»
«رسم عاشق نیست با یک دل و دلبر داشتن * یا ز جانان یا ز جان باید که دل برداشتن»
«تا کی ز فراق رخ به خون شوید دل * تا چند جفای تو به جان جوید دل * بخشای کز آسمان نمی بارد جان * رحم آر که از زمین نمی روید دل *»
«دل ز هجران تو جانا بی قرار و زار ماند * رفتی و لطفی نکردی دل در این آزار ماند * تا برفتی از برم ، رفت از تنم صبر و قرار * خواستم آیم ز پی پای من از رفتار ماند»
«بزمی که اساسش همه از بهجت بود * آراسته تر ز گلشن جنت بود * هر چیز که می خواست دلت بود در آن * چیزی که نبود اندر و محنت بود *»
«همه شب در اندیشه مردان کار * که آیا ز بی مهری روزگار * چو فردا شود گرم بازار جنگ * چه آید از این آسمان دورنگ * کشد تیغ چون مهر عالم فروز * که فیروز گردد که برگشته روز * که را جامهء فتح در بر کنند * که را در لحد خاک بر سر کنند * در این فکر بودند شب تا سه پاس * مشوش دماغ و پریشان حواس *»
«سپیده دم که از این عنکبوت زرین تار* گسیخت رابطه تار و پود لیل و نهار * فتاد زاغ زراندود ز آشیان افق * چنان که مرغ ز نور چراغ در شب تار»
«زیادی لشکر نیاید به کار * یکی مرد جنگی به از صد هزار»
«گر زحمت خمار تو را درد سر دهد* پیشانی خمار همان به که بشکنی»
«چو بوسید پیکان سر انگشت او * گذر کرد از مهره پشت او»
«همین از دورنگی ات دارم نشان * بنازم به دور تو ای آسمان* دو کس را که بینی هم آواز هم * که از بی کسی گشته همساز هم* چنان دورشان افکنی از ستم * نبینند هرگز دگر روی هم*»
«ای فلک کج رفتار و ای سپهر غدار، واژگون شوی که مرا از عزت و سلطنت به چه روز انداختی. . فلک را عادت دیرینه این است/ که با آزادگان دایم به کین است/ به جان می پرورد بی حاصلی را / کز او دل بشکند صاحبدلی را.»
«من به مردن راضی ام پیشم نمی آید اجل / بخت بد بین کز اجل هم ناز می باید کشید.»
«بر سیه دل چه سود خواندن وعظ / نرود میخ آهنین بر سنگ»
«زد دست ودرید پیرهن را / کین مرده چه می کند کفن را/ بسیار طپانچه بر جبین زد / خود را ز فراق بر زمین زد.»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.