ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی علی شریعتی
«زندگی کوچکتر از آن بود که مرا برنجاند و زشتتر از آنکه دلم بر آن بلرزد. هستی تهیتر از آنکه به دست آوردنی مرا زبون سازد و من تهیدستتر از آنکه از دست دادنی مرا بترساند.»
«علی به فقر شکوه بخشیده است به فقر غنا و استغنا داده است. روحی را که در زیستن نمیگنجد، دلی را که از این دنیا بزرگتر است، چه چیز در زندگی و در جهان هست تا به دردش آورد؟»
«در خلوت نخلستانهای سبز محرماش، روح دردمند بک شیر آرام گیرد، در حلقوم چاه یک غریب میتواند ضجه کند.»
«نیاز همیشه زادهی نقص نیست، زادهی فقر نیست. نیازهایی هست که زادهی کمال است و اقتضای غنی! آنکه زیباست نیازمند نگاه که بدان عشق بورزد و آنکه غنیست نیازمند نیازمندی تا ببخشد.»
«همه دست در دست هم دادهاند تا مردن را زشت کنند و تنها حادثهی صمیمی و صادق و جدی و پاک و عظیم حیات ما را بر روی این زمین بیالایند و با پستترین تصنعها و پیرایههای غلیظ و منفور زندگی در آمیزند.»
«اما مرا برای سعادت و آسودگی نساختهاند، آوارگی و سراسیمگی صفتی در من نیست، خود من است.»
«تو قلب بیگانه را میشناسی زیرا که در سرزمین مصر بیگانه بودهای»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.