ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی ماتیس
«نمیتوانستم باور کنم که او را از دست دادهام، تصور اینکه او را نبینم غیر ممکن بود. او یک قسمتی از زندگی من نبود، او خودِ حیات و اصلِ زندگیِ من بود و من برای وجود او و آینده ای که تصور میکردم در انتظار ما است زنده بودم.»
«اینقدر احساس تنهایی نکرده بودم، نه فقط تنهایی بلکه نیستی و بیخانمانی و بدبختی. نمیدانستم چه کنم و مثل یک حیوان دیوانه همانطور به اطراف قدم میزدم و فقط یک فکر در سرم بود "باید او را پیدا کنم"»
«در آن دقیقه من یقین داشتم او قدرت آن را دارد که آنچه بخواهد با من و سرنوشت من بکند، من حاضر بودم حیاتم را در قدمش نثار کنم و بمیرم، یا زندگی کنم و طوق بندگیاش را گردن نهم و به خاطرش گرسنگی و تشنگی را تحمل نمایم.»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.