ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی استر هیکس
«اگر اجازه دهی تا شرایط اطراف تو، احساست را تحت اختیار بگیرد، همیشه در دام افتاده ای.»
«سارا با خوشحالی فریاد زد: ((سلیمان تو نمردی ، تو زنده ای! وای خیلی خوشحالم که می بینمت !)) سلیمان به آرامی در حالی که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده گفت، چرا تعجب کردی؟ من که به تو گفتم مرگی وجود ندارد.»
«خب اگر می خواهی مدرسه را به این دلیل که چیزهای منفی آنجا وجود دارد ترک کنی، پس از شهر هم باید خارج شوی ،از این ایالت ، از این کشور، از کره ی زمین و حتی از کائنات هم باید خارج شوی.»
«وقتی که شادی تو بستگی به کاری دارد که دیگران بکنند یا نکنند، در تله افتاده ای و گرفتار هستی،زیرا نه بر فکر آنها می توانی تسلط داشته باشی و نه بر رفتارشان، زمانی که کشف کنی شادی تو بستگی به هیچکس ندارد آزادی واقعی و نشاط را تجربه خواهی کرد.»
«زمانی که تو احساست را تغییر ندهی، در حقیقت هیچ چیز را تغییر نداده ای و هنوز بخشی از حلقه ی درد و رنج هستی . ولی زمانی که احساست را تغییر می دهی، در حلقه ی متفاوتی قرار می گیری .»
«سلیمان پرسید: اولین نفری که حلقه ی رنج را شروع کرد چه کسی بود؟ خیلی مهم نیست که کجا و کی شروع شده تنها مهم این است که اگر این حلقه به تو برسد چه کاری انجام دهی. چرا تو هم باید به این زنجیره درد و رنج ملحق شوی؟»

«سلیمان گفت تا انجایی که می توانی در اینباره فکر کن و بیشتر و بیشتر تمرین کن. می خواهم تا به چیزهایی که میخواهی انجام بدهی و دلیل اینکه چرا می خواهی آن کارها را انجام دهی فکر کنی.»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.