ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی محمود دولتآبادی
«آدمیزاد، راههای زیرکانه را بیشتر میپسندد. میخواهد که حق به جانب بماند. هرکس برای به تماشا گذاشتن خود آرایشی دارد: "همهچیزِ من را همهکس نباید ببینند. از من، همانچه من میخواهم باید دیده شود."»
«شکستِ مَرد که درمیرسد، مردانهتر آنست که چون چنار بشکند. که زندگانی جایی دارد و مرگ هم جایی. مرگ و زندگانی هرکدام جای و شأن خود را دارند. وقتی زندگانی به راه پلشتی خواست کله پا بشود، پس زنده باد مرگ.»
«هی دلبستگی، دلبستگی به زندگانی! زندگانی چه بود؟ ای داد آدمیزاد آدمیزاد شیر خام خورده! کاش خود میدانست که چیست، که کیست. من که ندانستم، ندانستم. فقط این را دانستم و میدانم که آدمیزاد فقط با آب و نان و هوا نیست که زنده است؛ این را دانستم و میدانم که آدم به آدم است که زنده است آدم به عشق آدم زنده است.»
«نمیدانم تو ملتفت شده ای یا نه که بعضی مردها از عمری که دارند ، پیرترند ص۲۵»
«غم، آدم را از درون میجود، بیآنکه نشان دهد. آدم را میخورد، تمام میکند، بعد، آدم مثل پوست خالی میافتد کنار زندگی.»
«درمن چیزی کمبود و در این زندگانی هم چیزیکج بود.میان ما و این زندگانی یک چیزیگنگ ماند.ما دیر آمدیم یا زود،هرچه بود به موقع نیامدیم.»
«فی الواقع که چقدر بی چشم و روست این آدمیزاد! مثل گرگ، آدم را پاره پاره می کند و فردایش راست راست در خیابان راه می رود. این چه جور گرگی است که تا روز پیش از غارت، حتی تا ساعتی پیش از غارت از بره هم رام تر می نماید.»
«و من چرا نمیتوانستم گریه کنم و چرا نمیتوانستم باور کنم و یقین کنم که آدم میتواند مرگ را همیشه در چشمهایش داشته باشد...»
«چندان غرق در خود که بیرون از خود را پنداری از یاد برده است.»
«شب به جایی رسیده بود که شیب به صبح داشت. کوچهها و خانهها و خرابهها و جغدها، همه از صدا افتاده و سر و گوش انداخته بودند. تنها باد بود که در ناودانها و بادگیرها میپیچید و تن به در و دیوار میکوفت. چیزی به خروسخوان مانده بود.»
«دور که شدم یادم آمد که پشیمانم. پشیمان از کاری که نکردهام.»
«پروردگارا، به تو میسپارمش! آخرین تسلّا و آخرین کلامی که توان به کسی گفت.»
«من چیزهای زیادی نداشتم، اما یک چیز داشتم. همان یکی را هم دارند از من میگیرند. من عاشق بودم. من عاشق زنم بودم»
«کدام چشماندازی دلشکنتر از تاشدن مرد؟ نمد برای تاشدن است، نه مرد!»
«میدانی من آدمی نبودم که پیش هر کس رو بیندازم. اما امسال برای ما سال خوبی نیست.»
«عشق، اگر چه میسوزاند، اما جلای جان نیز هست. لحظهها را رنگین میکند. سرخ. خون را داغ میکند.»
«عشق مثل همین بادهای کویریست. مگر نیاید! وقتی آمد چشمها را کور میکند.»
«قلچماق و دلپاک و سر براه و دل به کار بود. مرد را همین بس»
«چه حالی داشت، بلقیس؟ نگرانِ کدامسوی بود؟ چرا نمیخفت؟ خیال که برش کنده بود؟ یادِ کی؟ یادِ چی؟»
«آدم غریب اگر همکلام نداشته باشد دلش زود میگیرد.»
«غمی نیست. زمانی درمیآیم از این قفس.»
«تو ثقیلتر، کاریتر و تواناتر از آنی که وانهی زندگانیات به گونه روزهایی تهی، چون باد بیابان از کنارت بگریزند. تو خود میباید زندگانیات را فرا چنگ آوری. نباید، سنگواره، بر جای بمانی و گریز زندگانیات را نظاره کنی.»
«چرت. خواب. آفتاب. خاموشی. فراموشی. جهان را گو که بچرخد!»
«تپش قلب مادر، چه به شوق و چه به هراس، آهنگی دیگر دارد»
«فاصله میان خواستن و توانستن، بسیار دور است. بر زخم دلت آهک پاشیدهاند.»
«تا تو در باد دنیایی مردی یافت نمیشود که نگاه چپ به من کند!»
«خاک این سرزمین ، در همه ی روزگارها ، با خون ما مردم آبیاری شده ص ۵۰»
«به اندازه یک کوه، تنهایم!»
«درد از همین نقطه پیدا میشود. گنگی زبان و گستردگی جان.»
«شکم نان میخواهد. گفتگو که حالیاش نمیشود. جای نان چاخان هم نمیشود تحویلش داد.»
«شک کن ! به همو که شک نداری ، شک کن!»
«چشم های آدم از زبانش راست تر حرف میزند ص ۱۱۰»
«آدم بیابان همچو عقاب است . آزاد و ناپرابسته . و هرگاه او را به دام بیندازند و میان چاردیواری تنگ بسته اش بدارند - که همه آفتاب را نتواند ببیند ، و همه نسیم را نتواند ببوید و همه نواهای بیگانه و آشنای دشت و بیابان را نتواند بشنود - در غمی دلازار ته نشین می شود .»
«عشق . همان نیروی لایزال که بنده و کدخدای نمی شناسد . ارزشی شایانِ آدمی و خود ویژه او . از گریبان فقر هم عشق سر می کشد .»
«مطلب اینکه حرف باد است اما فکر آتش است، آتش را را باید اول گیراند باد خودش به آن دامن می زند»
«سرو را معنا به ایستادن است و مرد را معنا به سر نیفکندن»
«هر اسبی فراخور مردی است که بر او سوار می شود ، و هر مردی لایق اسبی است که از او رکاب می گیرد ص ۱۶۱۳»
«که در جان درشتخوی ترین مردان ، کودکی لانه دارد ص ۱۶۰۷»
«ملتفت نشدی ، بابا ؟ من فراموش کرده ام ، کارم را از یاد بردهام! بابا گلاب گردن خر را گردانید و با پرخاشی دوستانه گفت : _ این چه حرفیست که میزنی ؟ همچو کاری را کی میتواند فراموش کند؟ هنر چیزیست که نه گم میشود و نه دزد میتواند آن را بدزدد ؛ این حرف را از قدیم گفته اند ص ۱۵۷۷»
«دست ما مردم خالیست ، ستار . خالی نیست؟ یک مردمی با دست خالی ، پای برهنه و شکم گرسنه چه میتواند بکند ؟ _انقلاب ! فقط میتواند انقلاب کند و نه هیچ کار دیگری! +انقلاب ؟ _ فقط انقلاب ! اگر ملتی میخواهد زندگانی کند ، باید بتواند بجنگد . جنگ با دشمنی که مشخصا آن را میشناسد . ص ۱۵۶۷»
«بزرگ ترین حسن زن همین است که می تواند مرد را به شوق درآورد بزرگترین عیب زن هم این است که می تواند مرد را به بیزاری بکشاند زن است ، دیگر! ص ۱۴۴۰»
«خاک! بر خاک می گذری ، بی آنکه بدان بنگری از خاک می خوری و می نوشی ، بی آنکه بدان ، به شگفتی آن بیندیشی بر خاک سر می نهی به امانت ، بی آنکه حرمت امانتداری آن بداری بر خاک ، هستی تو است از خاک وجود تو ؛ اما وجود خودت را در نمی یابی خاک ، خاک! که خاک فقط خاک است خصلت و ذات ، یگانه ؛ جوهر و نام ، یکجا بی آوازه و همه نعمت خاک بی داعیه و بی چشم طلب ، همه بخشایش و ایثار چشمه هایش فزون ، دشت هایش سبز ، قله هایش به قامت و برکتش مستدام ، خاک دل زمین چه بزرگ است ص ۱۳۷۱»
«عطر گندم و خاک آسمان پر دُر و فراخ و بی مرز!»
«حتی اگر در عمرت زنی را ندیده باشی ، باز هم به یک زن فکر می کنی حتی اگر قدرت مردی نداشته باشی ، باز هم به یک زن فکر می کنی یک زن، یک زن! برای چی! برای چی ستار؟ یک رمزی در این کار باید باشد؟ برای این نیست که مرد ، به تنهایی یک نیمه است ؟ یک لِنگ؟ ص۱۲۷۱»
«نمیگه صبح شد میگه : فردا ، از سینه ی فلق در کار رویش است ص۱۲۰۹»
«کجایی مارالِ من؟ چشمانت در انبوه کدام پهنه ی پر ستاره پرسه می زند؟ پندارت در کدام بادیه سر پرواز دارد؟ چه سازم از دست تو ، مارال ؛ که اگر عزیزتر از جانم نبودی ، می گفتمت که به خانه ما بدشگون آمدی! مایه ی آوارگی ، ای مایه آوارگی من ، مارال! حال اما ، اگر هم از هر ستاره خنجری بر من ببارد ، روی بر تو ترش نخواهم کرد . قدمت مبارک! به خانه ی خود خوش آمدی!... ص۱۲۰۷»
«راهِ آمده را باز نتوان گشت راهی اگر هست ، در پیش است دیروز برگذشت ، اکنون فردا را سینه سپر کن! ص۱۲۰۷»
«حقیقت گاه به خاری می ماند که در چشم نشیند ص ۱۲۰۶»
«و مرد افغان ، دستها روی سینه ، به نماز ایستاد خاموشی سپیده دم ، پاکیزگی خاک ، زلالی نسیم و درای گردن میش . تنهایی پهناور و خلوت دل . مرد در نماز ؛ بر فراز شیب صاف ماهور . در همهی بیابان ، پنداری فقط همو بود. گله دم به دم دورتر میشد و مرد ، پیرامون خود را خالی و خلوت حس میکرد. تنها پرندگان سحرگاهی ، نه دیگر هیچ . نه گله ، نه چوپان ، نه سگ ، نه سوار. تنها یکی ؛ مرد افغان و همه ی بیابان . مرد افغان و همه ی آسمان. تا جستجوی خدا را ، قدمی بردارد. ص ۱۱۰۲»
«خانعمو گفت : یک سر همه ی کارها زور است . این را میدانی؟ ص ۱۰۹۶»
«خان عمو به کنایه گفت : آدم دست هایی که روزی برای کشتنش شمشیر برخواهند داشت ، این جور باز میکند ؟ این جور آزاد میکند؟ گلمحمد گفت : عشق به زور و مهر ، به چُمبه نمیشود. میشود؟ میخواستی او را به ضرب و زور با خودم مهربان کنم؟! ص ۱۰۹۶»
«گاه چنانست که آدمی از لحظه های شیفتگی و شوق به هراس می افتد»
«آدمیزاد عادت میکند! کاری را که یک بار کرده دیگر برایش عادت میشود. رو نمیگرداند دیگر! کار بد ، یک بار و صد بارش برای همچه آدمی یکیست. آدمیزاد به هر کاری خو میکند ؛ به درستی و نادرستی ، به کجی و راستی. ص۸۸۲»
«قلب پیر پدر ، بزرگ است.اما غم پدر هم خرد نیست. چه توان کرد؟ ص۸۷۹»
«نسیم هنوز خنک بود و آفتاب ، سرمای زمین را می شکاند آشتیِ خورشید و باد منزلگاهِ بهار ص۸۱۴»
«گونه ی خاک ، گل آورده بود.»
«عاشق همه ی این دنیایی و اما در این میان ، پیش پای سه بت روی بر خاک می مالی. تفنگ و زن و اسب ، نگاه زن ، برق تفنگ و تاخت و توان اسب تو را به ستایش بر می انگیزد : برنو ، مارال ، قره آت! ص ۶۰۴»
«آدم بیابانگرد ، هرگز نباید سه چیز را از خودش دور کند : بُرّنده و دوزنده و سوزنده ص۴۲۸»
«مرز غرور و عطوفت به ناچیزی موییست. ص۲۱۶»
«این ، خودِ غروب بود . نه روز و نه شب . نه خورشیدی گواه روز ، نه ستاره ای گواه شب. ص۱۳۶»
«احساس گناهی که بدان دست نیالوده ای آرزومندِ بخشش . میل به قبول افتادن . آشتیِ دعوایی که سر نگرفته است . خوش آمدنِ حریف را گدایی کردن . دست کم رفتاری که او بیشتر بدش نیاید ص ۷۷»
«پس آسمان در چشم بلقیس آن هنگام خوش بود که ببارد، و ستاره از پی بارشی پربار خوش بود ابر ، تَرَش خوش بود، نه بازیهایش بر رخ ماه ص ۷۵»
«عشق ، پاس پلهایی را که در رسیدن ، از آنها گذشته است ، میدارد ص ۶۸»
«این را به یقین می توان گفت که زن و زن همدیگر را از درون پس می زنند»
«موج آرام آب بر رهایی پاهای مست ص ۳۲»
«در شهر نمی باید به کاریت کاری باشد . تو هرچه باشی بیگانه ای ص۳۰»
«اذان شهر در زیر چتری از ولوله ی اذانیان در خواب بود ص ۲۹»
«اما به هر جهت شما کردها مردم سختی هستید. تندخو هستید ، اما سخت هم هستید . صبر و حوصله ی بلوچ را ندارید ، اما تاب سختی را دارید. مثال اسب می تازید گاهی هم درنگ می کنید ، اما وا نمی مانید. صفحه۲۷»
«روز رنگی دیگر می گیرد هنگام که روزگار تو زیر و زبر شده است غروب سرخ است یا تیره؟ تو چگونه اش می بینی؟ تا چگونه اش ببینی! شب نور باران است ، هنگام که قلب برفروز باشد غروب گنگ است ، اگر مارال قلبی گنگ داشته باشد ، اگر روحی گنگ داشته باشد غروب گنگ بود ص ۱۸»
«عشق همان نیروی لایزال که بنده و کدخدای نمی شناسد ص ۹»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.