اگر بخوام در یک جمله، خیلی جذبکننده و بدون لو دادن پایان معرفیاش کنم: وقتی سرنوشتِ زمین به بازگردان اهریمن گره خورده، سام بزرگترین ممنوعه زندگیش را میشکند.
فکر میکنم چیزی که بیشتر از خودِ ماجرا با من ماند، همان لحظهای است که عشق، درست در مرزِ ممنوعه و فداکاری، خودش را نشان داد.
نه فقط بوسهی سام و ساتی؛ بلکه این سؤال که:
«اگر برای نجات کسی که دوستش داری، مجبور شوی بزرگترین قانون زندگیات را بشکنی، حاضری بهایش را بپردازی؟»
و شاید بعد از بستن کتاب، بیشتر از جنگ فرشتگان و اهریمن، حسِ شکستن ممنوعه های زندگی با آدم میماند که تاوانش چیست؟؟؟ جایی که نمیدانی عشق قرار است نجاتت بدهد یا نابودت کند.
به درد چه کسی میخورد
اگر دنبال رمان های بلند ، با پایان خوش ، پرواز به دنیای فرشتگان و شیاطین هستی و دوست داری دنیای خیال را زندگی کنی حتما این کتاب را بخوان.
نوشتهیمهناز