تجزیه تحلیل روان انسانی و قسمت های خاموش وجودی هرکس که دوست نداره برای کسی ،حتی خودش نمایان بشه
این کتاب بیشتر شبیه ورود به اتاقی تاریک است؛ اتاقی که در آن انسان ناچار میشود با بخشهایی از خودش روبهرو شود که معمولاً از دید دیگران و حتی از دید خودش پنهان میکند. داستایوفسکی در این اثر، پیش از آنکه داستانی روایت کند، ذهن انسان را روی میز میگذارد و شروع به کالبدشکافی آن میکند. راویِ «زیرزمین» مردی منزوی، تلخ، خودآگاه و سرشار از تناقض است؛ کسی که هم از دیگران بیزار است و هم عمیقاً محتاج دیدهشدن و دوستداشتهشدن. او از آزادی سخن میگوید، اما از آزادی خودش میترسد؛ عقل را میشناسد، اما عمداً بر خلاف عقل رفتار میکند؛ و بیش از آنکه از جهان رنج ببرد، از آگاهیِ بیپایان خود نسبت به خویشتن رنج میکشد. برخلاف تصور خوشبینانهای که انسان را موجودی منطقی و قابل پیشبینی میبیند، نشان میدهد که آدمی گاهی حتی برخلاف منفعت، عقل و سعادت خودش عمل میکند؛ فقط برای آنکه ثابت کند هنوز «آزاد» است ، زیرزمین در اینجا فقط یک مکان نیست؛ استعارهای است از روان انسانی. جایی که غرور، ترس، کینه، میل به محبت، خودتحقیری و میل به نابود کردن خویش در کنار یکدیگر زندگی میکنند. راوی از آن زیرزمین با ما حرف میزند، اما هرچه بیشتر از خودش میگوید، مرز میان «او» و «ما» کمرنگ تر می شود یادداشتهای زیرزمینی، با وجود گذشت بیش از یک قرن، هنوز کتابی زنده است. داستایوفسکی در آن به ما وعدهی آرامش نمیدهد؛ آینهای پیش رویمان میگذارد. و گاهی ترسناکترین چیز دربارهی یک آینه این نیست که چه چیزی را نشان میدهد، بلکه این است که چقدر از آنچه در آن میبینیم، برایمان آشناست.
نوشتهیمهدا