ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی بزرگ علوی
«چه اعتمادی می توانست او به وزیر داشته باشد، در صورتی که او بهتر از دیگران می دید که وزراء را به جرم دزدی و کلاهبرداری و کشیدن چک بی محل به زندان می آورند و اگر حاضر نشوند که مقداری از آن ها را به مقامات صالح بپردازند ، به دست او و به دست آژان های دیگر مسموم می شوند.»
«فائده ندارد! در این مملکت هیچ کاری نمی شود کرد.»
«چه خبط بزرگی مرتکب شدم که به ایران برگشتم. من حاضر بودم در فرنگستان حمالی بکنم و در این مملکت نباشم.»
«امروز ما را محکوم خواهید کرد ، اما اگر واقعا روزی وطن ما در خطر افتد ، خواهید دید که همین ما هستیم که سینه خود را سپر بلا کرده و از آزادی و امنیت این کشور دفاع خواهیم کرد.»
«امروز شما در صدر این محکمه نشسته و قضاوت می کنید روزی شاگردان مدارس راجع به این اوضاع قضاوت خواهند کرد. کاری نکنید که قضاوت آن شاگردان مدارس شما را محکوم کند.»
«توهینی که این دستگاه به ما می کند ، مانند لگدی است که خر به صاحب خود می زند.»
«تحمل هر مصیبتی از نزدیک ، حتی مرگ ، به درجات آسان تر از تصور آن از دور است.»
«زندان باید آرام باشد و هیچ کس نباید بفهمد درون آن چه اتفاقی می افتد.»
«هیچ کس نمی پرسد که به چه اتهام و جرمی مردم این کشور به زندان می افتند ، با آنها چه معامله ای می شود ، چند نفر در سال در این جهنم از گرسنگی و بیماری و از زجر و شکنجه می میرند.»
«مدتها بود که قانون از ایران رخت بربسته بود.»
«قانون از در زندان تو نمی آید.»
«مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو * یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو *»
«من ملک بودم و فردوس برین جایم بود * آدم آورد در این دیر خراب آبادم *»
«در میخانه ببستند خدایا مپسند * که در خانه تزویر و ریا بگشایند *»
«بود آیا که در میکده ها بگشایند * گره از کار فروبسته ما بگشایند *»
«مدیر زندان که خود را حاکم و فعال مایشاء زندان می دانست ، مانندشپشی بود که در وسط موهای آلوده به کثافت می لولید و گاهی برای تغذیه و حفظ وجود خود نیشی به صاحب سر می زند.»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.