ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی محمد شریف
«نگاهت نیست می ترسم خمارِ رفته برگردد به فنجانم دوباره زهرِ مارِ رفته برگردد قرار ما به دلتنگی نبود و نیست بعد از این نباید روزهایِ بی قرارِ رفته برگردد همیشه مثل صیادی که صید از دست او رفته به غصه می نشینم تا شکارِ رفته برگردد تماشایی ندارد غربت آیینه بعداز تو به آیینه بگو باید غبارِ رفته برگردد شبیه آن کسی که مالِ خود را ناگهانی باخت تقلا می کنم دار و ندارِ رفته برگردد دخیلی بر تمام ریل های شهر می بندم توکل بر خدا شاید قطار رفته برگردد»
— به انتخابِ Hadiseh
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان