ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی ویلیام گلدینگ
«چطور چیزی که قرار بود نشانهی امید باشد، کمکم در میان ترس و آشوب گم شده است. دیگر مسئله فقط نجات پیدا کردن نبود؛ انگار هرچه بیشتر در جزیره میماندند، بیشتر خودشان را از دست میدادند. تمدن، قانون و اسمهایی که زمانی برایشان اهمیت داشت، یکییکی محو میشدند و چیزی خام و ناشناخته جایشان را میگرفت.»
— به انتخابِ عاطفه
«قانونها یکییکی کنار رفتند و ترس جایشان را گرفت. چیزی که اول فقط یک بازی به نظر میرسید، آرامآرام جدی شد؛ تا جایی که دیگر کسی نمیدانست مرز میان انسان متمدن و حیوان وحشی کجاست. شاید ترسناکترین چیز جزیره، چیزی نبود که در تاریکی پنهان شده بود؛ چیزی بود که در خودِ آنها بیدار شده بود.»
— به انتخابِ عاطفه
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان