ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی غلامرضا طریقی
«به خوابت آمد، آن گه تو هزار و یک سوالی را که رنجت میدهد از او بدینسان ساده پرسیدی: “هلا مرغ همایونی! رسول سایهی دولت! چرا یک بار هم گرد سرای ما نچرخیدی؟ تو که از ساختن- از کعبهی آمال- میگفتی چرا از سوختن در آتش این کار ترسیدی؟ تو که آنقدر پابند بهشت کوچکت بودی مرا- این سیب نارس را- چرا از شاخهاش چیدی؟ چرا رفتی؟ چرا ماندی؟ چرا خواندی؟ چرا راندی؟ چراهای فراوانی که من گفتم، تو نشنیدی” به فکر خواب بودی؟ گوش کن بانگ خروس آمد به دام این غزل افتادی، امشب هم نخوابیدی ص ۹۸»
به انتخابِ محسن
«بخوابان چشم! شاید یار را این بار هم دیدی و حتی شاید او را با کمی اصرار بوسیدی تو که از دست دل عمریست شب تا صبح میگریی به لطف چشم شاید لحظهای در خواب خندیدی ص ۹۸»
به انتخابِ محسن
«قسم به عشق! به فتوای دل گناهی نیست اگر به دست تو نامحرمی بغل بشود! بیا و مسئلهها را ز راه دل حل کن که در تمام جهان این سخن مَثَل بشود: ((اساس علم ریاضی به باد خواهد رفت اگر که مسئلهها عاشقانه حل بشود!!)) ص ۴۰»
به انتخابِ محسن
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان