ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی سوفوکل
«تنها و پیوسته تنهاتر... بی بهره از وداع، بی بهره از شفقت، بی بهره از همسري، در وادي ظلمت روانه ام. داوری مرا از روشنی خورشید بی نصیب می کند. این درخشش فروزان رهایم می کند، و توده زندگان ملامت گوي من ند. دیگر در جهان کسی نیست که دوستم بدارد.و هیچ چیز ندارم جز مرگی بینوا.»
«طبیعت سرشار از عجایب است اما انسان شاهکار این طبیعت است.»
«پول! انسان چیزي شوم تر از این نیافریده است. اوست که شهرها را تباه می کند، اوست که خانواده ها را می پراکند، اوست که شرافت قضات و تقواي زنان را بر باد می دهد. دروغ و بی شرمی زادگان اویند و هم اوست که نفرت پنهان به ایزدان را در قلب ها جاي می دهد.»
«در کنار آن کس که دوست ش دارم می آرمم، زیرا زمانی که باید تا خوش آیند مردگان بود بس ي درازتر از زمانی است که باید محبوب زندگان بود.»
«من برادري دارم که باید به خاك بسپارم. پس از این جنایت زیبا، مرگ برایم دلپذیر است.»
«تو از عشق شعله وري، آنتیگونه اما از عشق به مردگان.»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.