ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی مهرداد صدقی
«دایی نگفتی جریمه ی فیلم ها بیشتره یا ویدیو؟دایی گفت جریمه ی فیلم ها به متره،گفتم چه واحد جدیدی فیلم بر متر»
«اکبر جان تو از همین حس نمیکنی چیزی شده مامان آرام چیزی در گوش دایی گفت که دایی سرخ شد و یه دفعه گفت هیااااا»
«مامان گفت اکبر بیا، حس کردم مامان با صدا زدن دایی میخواهد از زیر ظرف شستن فرار کند»
«وقتی مفهمی یکی تصادف کرده، اول از خودش بپرس بعد از ماشینش.»
«اسم زندایی "سودابه" بود. البته اسم شناسنامهایاش "سوسن" بود. بیبی، که هیچوقت هیچیک از این دو اسم یادش نمیآمد، گفت: "نوشابه جان، تو یَم همچی یککم چاق شدیا. ایشاالله از تو یم خَبرمَبریه؟"»
«امتحان را خوب نداده بودم، اما، خیلی هم بد نبود؛ دستکم در قیاس با سعید. به قول آقای اسماعیلی "پیش خر بز قشنگه."»
««حس میکردم لهجهام با دمپایی ملایی شلوار لی پوشیده است.»»
«مادر نیستی که بدانی چی مکشم. مار باش مادر نباش!»
«خیلی تلاش کردم تا تحویلش نگیرم. اما او، بدون هیچگونه تلاشی، داشت من را تحویل نمیگرفت»
«بدیِ سالِ کنکور این است که هر کاری که میخواهی بکنی همه میگویند: "مگه تو کنکور نداری؟" ولی خوبیاش هم این است که برای هر کاری که دیگران به تو میگویند انجام بده و حوصلهاش را نداری میتوانی بگویی: "من کنکور دارم."»
«به این نتیجه رسیدم که "زندگی یک نامردآدمیه!" یعنی اگر قرار است چیزی به تو بدهد، چیزی هم از تو میگیرد. گاهی هم اگر قرار است چیزی به تو بدهد، دو تا چیزِ همزمان میدهد تا در زمانی که ماندهای کدام را انتخاب کنی هر دو را از تو بگیرد.»
«همین خرخوانا زندگی همه رِ خراب کردهان. قبول داری یا نه؟»
«همهٔ ما مِگیم اگه توی کربلا بودیم، نمذاشتیم عاشورا اتفاق بیفته. ولی خا همهش حرفه. هر روز جلوی چشم همه صد تا علیاصغر قربانی مِشن و کک هیشکی یَم نمگزه ...»
«"عاشق شدن چیزِ بدی نیست. ولی کسی که زیاد عاشق مشه یعنی که هنوز عاشق نشده."»
«کاش یک شغلی بود که آدم چرتوپرت مگفت و پول درمیآورد.»
«سعید هم دودستی به من چسبید تا از پشت موتور نیفتد. نصف بدنش روی هوا بود و برخلاف کارتونها، که طرف تا نمیداند زیرش خالی شده نمیافتد، او با اینکه میدانست روی هیچی نشسته است باز هم نمیافتاد. هیچیک از فرمولهای فیزیک نمیتوانستند محاسبه کنند سعید چطور نشسته است.»
«آقای کریمینژاد گفت: "خلاصه اینکه فقط سه چیز متانه شما رِ در برابر این خویِ وحشی کنترل کنه: ایمان، تقوی، عمل صالح، و ازدواج." ـ این که شد چار تا! ـ برو بیرون.»
«آقای کریمینژاد، بعد از اخراج سعید از کلاس، نفس عمیقی کشید و گفت: "حالا چون فعلاً وقت ازدواج شما نیست، سعی کنین مثل حضرت یوسف در زندگی پاک باشین تا درهای سعادت، هم در دنیا هم در آخرت، به روتان باز بشه. خداییش یک درصد تصور کنین اگه شما توی اون لحظه به جای حضرت یوسف بودین و زلیخا ... نه، هیچی ... نمخواد تصور کنین. برپا ... بشین ... برپا ... بشین ... اصلاً بذارین یک چیز دیگه بگم. گفتم نمخواد تصور کنین! حواستان کجایه؟ ... غلامی ... گم شو بیرون!"»
«دایی اکبر یک زیرانداز لوله شده رابه کوله اش بسته بود،از توی کوله اش یک پتوی سفری کوچک هم درآورد.همه ی ما ازجا گرفتن آنهمه وسیله توی کوله دایی متعجب شده بودیم.آقای دکتر گفت:این دور و بر سرویس بهداشتی نیست؟دایی گفت:نه دکتر جان،این دور و بر فقط سرویس غیربهداشتی هست.آقاجان گفت:به این اکبر باشه الان از توی این کوله اش یک سنگ مستراحم درمیاره.»
«موتور همه ی ماشین ها با واحد اسب بخار کارمیکردند اما موتور وانت ما با اسب بی بخار.»
««بعضیها آنقدر اعتمادبهنفس دارند که آدم شک میکند نکند چیزی میدانند که ما نمیدانیم!»»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.